مىفرستند ، بيا ايستادگى نموده نرويم . سادهدلانه گفت : « حاكم قول داده كه به تبريز فرستد » . چون ما را بيرون آوردند و از راه جنوب شهر كه هم بسلماس و هم به ارونق مىرود روانه گرديدند گفتيم : چرا از اين راه ؟ ! . گفتند : از راه ارونق به تبريز خواهيم رفت . در ميان راه من بار ديگر بشاهزاده گفتم ما را به چهريق مىبرند بيا بگريزيم باور نكرده نپذيرفت ، و من ناگزير گرديده خودم تنها گريختم و آنان را بردند » .
مير هدايت چنان كه جنگآزموده و دلير مىبود از هوش و زيركى بهره شايان مىداشت . چون چگونگى را فهميد در نيمه راه ، در نزديكى ديهى بنام امام - كندى ، سواران را فريب داده از دستشان بگريخت و از شكنجه و مرگ دردناك رها گرديد .
ليكن شاهزاده را با محمد عليخان بچهريق رسانيده باسماعيل آقا سپردند ، كه تا سه روز در بند مىبودند و سپس با شكنجههايى كشته گرديدند . جهانگير ميرزا را ميگويند نخست با تبر يا با لته چهاردست و پايش را جدا كردند و سپس از سنگ بلندى بدرهاش انداختند . سيزده تن سواره كه اينانرا آورده بودند سيمگو بعنوان آنكه قرهداغيند و كشندگان برادرش جعفر آقا ميباشند « 1 » آنانرا نيز رها نكرده و دستور داد از سنگ بدره انداختند . اين در آخرهاى خردادماه بود .
اين بود سرگذشت دلسوز يكى از پيشگامان آزادى . اين جوان گرانمايه باغيرت كه زمانى در جنگها جانبازى نموده و زمانى بفرهيخت نوجوانان كوشيده و رويهمرفته زندگى در راه كشور و توده بسر آورده بود بدينسان قربانى سياهكارىهاى سيمگو و سپهدار و مكرم الدوله گرديده و بدينسان با شكنجههاى دلگداز بدرود زندگى گفت .
سپهدار كه در سفر پيش خود به تبريز حاجى حسينخان مارالانى را گرفته بدست روسيان سپرده و بدنامى براى خود بسيج كرده بود در اين سفر بدنامى زشت - ترى بسيجيد .
هامش
( 1 ) جعفر آقا را با دستور نظام السلطنه ضرغام نظام قرهداغى كشته بود و از آن رو سيمگو همه قرهداغيان را خونى خود مىشمرد .