گفتار نوزدهم بازمانده داستان سلماس و ارومى
چنان كه گفتيم مسيحيان از يكسو از سپاه فرستادن دولت ايران و يا از درآمدن عثمانيان بيم ميكردند و چنين ميخواستند مسلمانانرا با زور بچارهجويى و جلوگيرى از چنان پيشآمدى وادارند ، و از يكسو همچنان دژرفتارى نموده دست از كشتار و تاراج برنميداشتند . در سلماسآبادى نمانده و آنچه شدنى بود شده و مردم بيچاره كشته شده و يا پراكنده گرديده بودند . در ارومى كه مردم بازميماندند روزى نمىگذشت كه چند تن از زن و مرد كشته نشوند حال بيچارگى و ستمديدگى اينان بسيار دلگداز است ، بدبخت مردم يگانه راه چاره آن ميدانستند كه در تاريكى شب از دست زنان و فرزندان خود گرفته در آن هنگام برف و سرما و با آن گرسنگى به بيابان افتند و از راه و بيراهه خود را بجايى رسانند ، و اين را هركس نميتوانست و از شهر گريختن بسيار دشوار مىبود .
چنان كه گفتيم عثمانيان در قفقاز پيش رفته و بمرزهاى ايران نزديك شده بودند آسوريان از شنيدن اين به بيم ميافزودند ، زيرا خود را در برابر آنان تنها ديده و پشت سر خود را گرفته مييافتند . اين زمان انگليسيان بهمدان و قزوين آمده و ژنرال دنسترويل بكارهايى ميكوشيد ، ولى ميانه اينان با آنان دورى بسيار مىبود و در ميانه پيوستگى نميداشتند و در روز سختى هيچگونه ياورى نتوانستندى بانگيزش بيگانگان بسياهكارى هايى برخاسته و اكنون خود را در تنگنا مىيافتند .
در نيمه نخست خردادماه ( آخرهاى شعبان ) بود كه يك دسته از سپاه عثمانى