تبريز ماندن نتوانسته و به آهنگ كوچيدن افتادند . هركس اندك كاچالى براى بردن برگزيده و بازمانده را به بهاى كمى مىفروختند ، سمساريها پر از كاچال و افزار ايشان بود ، كتابها را با ترازو ، منى پنجقران و شش قران مىفروختند . بدينسان با شتاب خود را سبك گردانيده از شهر بيرون رفتند ، پس از دو سه روز عثمانيان رسيدند ، اينبار هم كسانى از ايرانيان ، از آقاى بلورى و ميرزا غفار خان زنوزى و ديگران با ايشان مىبودند .
از درآمدن اينها كارها رنگ ديگر گرفت و كسان ديگرى پا بميان نهادند .
پيش از همه هياهوى دموكراتيگرى فرونشست ، و خيابانى و نوبرى و ديگران كنار رفتند ، و اينبار عنوان « اتحاد اسلام » پيش آمد و بيكباشى يوسف ضياء كه يك كاركن سياسى و خود از مردم قفقاز مىبود و زبان فارسى را نيك مىدانست ، كسانى را از سران تبريزيان از نيك و بد بسر خود گرد آورده و يكدستهاى به اين نام پديد آورد ، و اينبار اين نمايش بميان آمد . بسيارى از آنان كه از خيابانى و همراهانش رنجيده بودند به اين دسته پيوستند . كسانى كه پرواى هيچ دينى نكردندى و باسلام ارجى نگزاردندى بنام « اتحاد اسلام » بخودنمايى پرداختند . ميرزا باقرنامى كه از سالها باز مسيحى گرديده و با مسيونران امريكا مىبوده ، روزى ديدم در مسجد آدينه به روى پله منبر ايستاده و گفتگو از « اتحاد اسلام » مىكند .
فهرست نامهاى اين كسان با دستينهء يوسف ضياء بيك در دست منست ولى پرده پوشى را بهتر ميدانم و در اينجا ننوشته درمىگذرم .
در آخرهاى تيرماه على احسان پاشا فرمانده بزرگ اين دستهها از راه جلفا به تبريز آمد ، در استاسيون راهآهن پيشواز بزرگى ازو كردند و با پذيرايى و شكوه به شهر درآوردند ، در اينميان حاجى محتشم السلطنه را برداشته و مجد السلطنه اروميهاى را كه از هواداران ترك و از زمستان سال 1293 به آنان پيوسته و در پسنشينى خليل پاشا با وى رفته و اين زمان هم همراه سپاه ايشان به تبريز آمده بود بواليگرى نشاندند .
سرشهربانى را برداشته و بحكمرانى قرهداغ فرستادند . ميرزا تقى خان نامى كه از بستگان خيابانى و نويسنده تجدد مىبود اين زمان بتركها پيوست و روزنامهاى بتركى
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 748
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٧٤٨