بازار از روى جنازههاى كشتگان گذرانيده بقريه هفت وان و قلعه سراسر بردند و در خرابههاى هفتوان گرسنه و عريان در پيش سر ما جا دادند ، و بعد از يكهفته ببلاد غربت روانه نمودند كه اكثر ايشان از گرسنگى در راهها مردند و بعضى از واماندگى هلاك شدند و بعضى بدهاتگونى رفتند . . . راهها از مردگان اسيران پر بود . در طرق خوى و تبريز در هر فرسخ صد مرده افتاده بود . اشد مصائب در راه خوى لخت كردن اكراد اسمعيل آقا اسيران را بود كه هركه را مىيافتند برهنه مىگردانيدند .
در اواخر بهار بود كه مرض و باهم شدت بنمود و خصوصا در شهر خوى روزى دويست نفر ميمردند . از اسراء يكى از صد صحت وجود نداشت و از صبح الى شام حمالها جنازه حمل مىكردند و چهبسا سى يا چهل تن را در يك قبر دفن مىنمودند . . . »
در يادداشت ديگرى مىنويسد : « جمع كثيرى از مسلمانان به خيال آنكه حرمت مسجد را حفظ كنند به مسجد پناه برده و از زنان و پيران و برنايان و وضيع و شريف مسجد پر بود . آسوريان محض اينكه قتل آنها يك بيك به طول نيانجامد تمام آنها را بدم متراليوز داده مسجد را مانند سيحون با خون ايشان بموج آوردند . . . »
اين بود سرگذشت دلگداز سلماس ، و شگفتتر آنكه چون مسلمانان شكست خوردند و نوميد شده و بازگشتند امير ارشد كه با حاجى موسى خان كينه پيدا كرده بود در مرند او را بكشت ، و اين نمونهايست كه چه خودخواهيها در ميانشان بوده ، و چگونه بجاى كينه با دشمن كينهء يكديگر را در دل جا ميدادهاند .
بدينسان مسيحيان بسراسر ارومى و سلماس و اين پيرامونها دست يافتند ، و چنان كه خواستشان بود سرزمينى براى خود پيدا كردند . در اينميان كه اين جنگها و خونريزيها در سلماس ميرفت در ارومى همچنان بمردم چيرگى مىنمودند و يكدسته از ايشان بيكبار لگام را گسيخته و هرچه ميخواستند دريغ نميگفتند ، و چنان كه معتمد الوزاره روزانه نوشته شبى نميگذشته كه به چند خانه نروند و دزدى و آدمكشى نكنند ، و روزى نمىگذشته كه چندين تن را آشكار نكشند .
مىنويسد : روز 20 جمادى الاخره ناگهان آواز شليك از شهر بلند گرديد
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 739
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٧٣٩