گفتار هفدهم جنگها با آسوريان و داستان دلگداز سلماس
هنگامى كه مسيحيان در ارومى به كار برخاستند و آنجنگهاى سه روزه رخ داد سيمهاى تلگراف و تلفون ميانه آنشهر و تبريز و ديگر جاها بريده بود ( گويا مسيحيان بريده بودند ) ، و اينست آگاهى از پيشآمد نرسيد مگر پس از چند روز ، كه كسانى از آنجا گريخته و به تبريز آمدند و چگونگى را بازگفتند و از تبريز بتهران آگاهى داده شد .
از تهران نمىدانم چه كردند و بچه كوششهايى برخاستند ( در اينباره آگاهى نميداريم ) . آقاى سروزير والى را بتلگرافخانه خواست و گفتگوى بسيارى كردند ولى دانسته نشد چه گفتند .
اما در تبريز چنان كه گفتيم هنگام سخت گرسنگى و ديگر گرفتاريها انبوه مردم به خود سرگرم مىبودند ، و هركسى خود گرفتاريهايى مىداشت ، با اينهمه همين كه آگاهى پراكنده شد و روزنامههاى تجدد و طليعهء سعادت گفتارهايى نوشتند مردم بتكان آمدند و بانديشه كوشش و چاره افتادند . نخست رو بوالى و محمد حسن ميرزا آوردند و درخواست چاره كردند . ولى از آنها جز بىپروايى نديدند ، بسيارى از مردم ارومى تاب نياورده و دسته بسته و بسراى والى مىرفتند و به هيچ نتيجهاى نمىرسيدند ، و چون داستان شرفخانه هم در ميان مىبود و سخت بيم ميرفت كه آسوريان به آنجا بيايند ، كه هم افزار و اندوخته فراوانى بدست گيرند و هم بندر را استوار گردانيده درياچه را در دست دارند ، اين بود دموكراتها ناگزير گرديده و خود به كار برخاستند و چنان كه گفتيم دستهاى را به آنجا فرستادند و داوطلبانى نيز رفتند و در سايهء اين