در تبريز جايگاهى براى ناتوانان بنام « دار العجزه » مىبود و در اينهنگام جايگاه ديگرى براى بينوايان بنام « دار المساكين » برپا كردند و در رفت همه اينها را مردم ميدادند .
آغاز زمستان نيز به خشكى ميگذشت و مردم از سال ديگر نيز بيمناك ميشدند .
ولى از نيمههاى آن برف باريدن گرفت و پياپى آمد ، و اين مايه دلدارى براى مردم بود . بينوايان كارشان ساخته شده و اميدى بزنده ماندن تا چند ماه ديگر نميداشتند .
ولى خاندانهاى ميانه از ديدن برف اميد بزندگى ميبستند . در اينميان بيمارى حصبه ( تيفوس و تيفوئيد ) پيدا شده و روزبروز سختتر ميگرديد و دستهاى را هم اين از ميان برد . پزشكان پياپى در آمدوشد مىبودند . از آنسوى همه چيز گران و كمياب گرديده براى بيماران دارو و خوراك به سختى پيدا ميشد . بينوايان كه مردند چلوار براى كفن كردن بدست نمىآمد . بسيارى از آنانرا در پارچههاى ديگر به خاك سپردند . يكزمستان بسيار سخت و دلگدازى ميگذشت .
آدمكشيها دنباله داشت . ارفع السلطاننامى را كشتند كه من او را نمىشناسم و داستانش را هم نميدانم . در بيستم ديماه عماد التجارنامى را در دهخوارقان كشتند .
مىگفتند از بدخواهان مشروطه بوده و كشنده او از مجاهدانست . در شب چهارشنبه بيست و ششم ديماه در گورستان گجل حسين خان فراشباشى را كشتند . او را كشته و به روى سينهاش چلوارى بسته و به روى آن با خون سه سطر نوشته بودند :
« زنده باد ارواح پاك شهدا
زنده باد روح پاك ميرزا على ويجويه
زنده باد روح پاك احمد خان يوزباشى »
بامدادان كسانى آن را برداشته و بكلانترى آورده بودند و مردم بتماشا ميرفتند .
داستان او را نوشتهايم كه فراشباشى ويجويه و هكماوار و آن كويها بود ، و چون جنگهاى مشروطه پيش آمد او نيز پا بميان نهاد و سر يكدسته از تفنگچيان بود . با اينهمه چون روسيان چيره شدند و صمد خان به شهر آمد او دوباره فراشباشى گرديد و براى گرمى بازار خود كسان بسيارى را كه شادروان ميرزا على واعظ ويجويهاى و مير كريم ناطق و حاجى خان قفقازى و برادرش مشهدى احمد از آنان بودند دستگير
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 701
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٧٠١