تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 696

مساهمون:

ص٦٩٦
پرواى كسى نميكرد و از ايرانيان ستم دريغ نميداشت و از تاراج و بيداد دارايى اندوخت و دستگاه بزرگى درچيد . پس از بازگشت آزادى كسان بسيارى از ساوجبلاغ و ديگر جاها بدادخواهى آمدند و چون آزاديخواهان به يارى اينان كوشيدند والى او را بتبريز خواست و چون آمد بندش كرد و براى بازپرس و رسيدگى دادگاهى برپا كرد . صمصام دلگرمى داشت كه پولهايى داده و رها خواهد گرديد و چنان كه گفته ميشد محمد حسن ميرزا هواى او را ميداشت و رها گردانيدنش را بسيار ميخواست . ولى دادخواهان كه گروهى مى بودند ، و پشتيبانى آزاديخواهان از آنان و سياهكارى بسيار او كه در بازپرس و رسيدگى بآشكار آمد دست بهم داده كوششهاى او و هوادارنش را بىنتيجه گذاشت و دادگاه حكم بكشتن او داد و چنان كه گفتيم بدار آويخته گرديد . گروه انبوهى براى تماشا گرد آمده بودند و صمصام ستمديدگى نشانداده و نيكيهاى خود را ميشمرد و چنين ميگفت : « من چند سال در برابر كردان و عثمانيان ايستادم و خانه‌ها و خاندانها را از آسيب ايشان نگهداشتم . من در راه غيرت كشته ميشوم » . اين سخن تا يك اندازه راست بود . داستان مياندوآب كه نوشتيم نمونه نيكيست كه كردان چون دست مىيافتند چه آسيبى به آباديها ميرساندند . چيزى كه هست خود صمصام نيز از تاراجگران پرآسيب بود . سپس هم جلوگيرى از كردان را از روى بستگى به بيگانگان و براى خشنودى آنان كرده بود ، نه از روى ايرانيگرى و براى نگهدارى خانه و خاندانها . در اين روزها دسته ديموكرات بيك كار ديگرى برخاستند و آن اينكه چون در تهران كابينه نوينى بسروزيرى عين الدوله به روى كار آمده بود و وثوق الدوله و برادرش قوام السلطنه و امين الملك از وزيران بودند آنان از اين سه تن ناخشنودى نموده و بر آن شدند كه ايستادگى نشان دهند و كابينه را براندازند . اين بود براى روز سه‌شنبه سيزدهم آذرماه ( 18 صفر ) مردم را بحياط بزرگ تجدد « 1 » خواندند ، و چون آن روز رسيد ، و بگفته تجدد پانزده هزار تن از آزاديخواهان گرد آمدند سخن‌رانى آغاز
هامش
( 1 ) آنجا كه نخست اداره شهربانى تبريز بود و جنك با روسيان در آنجا رو داد و اكنون دبيرستانست .