تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 520

مساهمون:

ص٥٢٠
خود را به گريشارسان » و او با چند تن از ارمنيان خود را بما رسانيد . ابراهام از او دور شده و نشده از سوى ديگر نيز خود او مىآيد . ما در درون ديه مىبوديم و افزارهاى جنگى دشمن را گرد مىآورديم پدرجان چون مىشنود كه دشمن خود را سپرده از سوى ديگر دز مىآيد از دشمن بيست و پنج تا سى تن در برج بلندى مىبودند و ما ميدانستيم . مىبينند چند مردى پيش مىآيند و بايشان نزديك مىشوند ، نخست دكتر سهراب را مىزنند ، يكى از ارمنيان كه نزد پدرجان بود نزديك مىشود كه مردهء دكتر را بكشد او را هم مىزنند . اين هنگام خود پدرجان مىخواهد نزديك شود هوهانيس ( درشگه‌چى ) از دست او كشيده ميگويد : « نمىبينى هركه ميرود ميزنند ؟ ! كجا ميروى ؟ ! » ( يفرمخان ) خشمناك شده يك سيلى به روى او مىزند و پيش ميرود . ولى بمردهء دكتر نرسيده از رويش مىزنند ( از پشت گوش چپ خورده و از گونه راست بيرون مىآيد ) . نكول سردسته ميخواهد نزديك شود و مردهء پدر را بكشد او را هم مىزنند . ما كار را نزديك بپايان آورده بوديم ولى هنوز ببرج نرسيده بوديم . من خواستم بيرون بيايم و چگونگى را بپدرجان آگاهى دهم ، كرى را ديدم از من پرسيد : « پدرجان كجاست ؟ » من نيز از او پرسيدم . ما نميدانستيم پدرجان افتاده است . از اينسو و آنسو كسان بسيارى آمدند و هيچيكى نميخواست به من و بكرى آگاهى دهد ، ليكن همه ميدانستند . سرانجام يكى از تفنگچيان كه نميدانست ما از چگونگى ناآگاهيم آن را بما گفت ، آنگاه كرى به من و به ديگران دل داده گفت : « هرگز نوميد نشويد و به خود دل دهيد تا كينه پدر خود را بازجوييم كنون زمان نوميدى نيست ، از پشت سر من بياييد » . اين گفت و يكسر بسوى برج رفت بىآنكه باكى كند ، ما نيز همه پى او را گرفتيم و در يكدقيقه همه آنانرا كه در برج مىبودند دستگير كرديم . ( در اينجا هم سه تن از ما از ارمنى و ترك كشته شدند ) در ميان دستگيران سركرده‌شان عبد الباقيخان نيز بود كه در آشكار تيربارانش كرديم . پس از آن رفتيم و مردهء پدرجان را آورديم و بر آن بوديم كه بتهران فرستيم كه نيك رسد . ليكن در آنهنگام پاسداران ناگهان آگاهى دادند كه دشمن تاختن آورده