بياوريم . دوستان من در تبريز سركردگان روسى را ديدهاند كه شلاق بدست راه ميروند و بهركه دستشان ميرسد بر سر و رو ميكوبند . من خودم در تهران يك روس را ديدم كه بر اسب چموشى سوار بود و بيكبار با شلاق بر سر يك درشگچى كوفت چرا كه اسب خود او بدرشكه برخورد . همان روس پيش از آن در راه با من رسيده و بد رفتارى دريغ نگفته بود ولى سپس چون دانست كه من انگليسيم از در پوزش درآمده بود .
در تبريز تاراج بيدريغ خانها بدستاويز آنكه مجاهدان در آنجا بودهاند و ربودن پول و كالا از دكانها يك كار روزانه براى روسيانست .
سپهدار كه مستر مورگان شوستر سخنان بسيارى براى گفتن ازو دارد من او را در سىام جولاى در قزوين ديدم كه والى آذربايجان شده و روانه آنجا بود . پيداست كه شجاع الدوله از اينكه پشتيبانان روسى او گزاردهاند سپهدار بجاى وى بيايد سخت برنجيد و چنين دانسته ميشد كه آن كار در نتيجه كوششهاى سروالتر تاونلى انجام گرفته .
او از گام نخست بجلوگيرى برخاست و چهارصد تن از بازرگانان تبريز را بر آن واداشت كه تلگراف بتهران فرستاده از پيشآمد رنجيدگى نمودند و نيز واداشت كه همگى گرد آمده و بىآنكه دلخواه خودشان باشد درباره واليگرى سپهدار ايستادگى نشان دادند . در نتيجه اين كارها دوبار بازار بسته گرديد و اين به زور فشار كونسول روس بود كه بار ديگر بازگرديد . كنون سپهدار رسيده و نخستين كار او اين بود كه بروسيان پيام فرستاد كه تا ايشان سراهاى دولتى را تهى نكنند او به شهر نخواهد درآمد همچنين باغ شمال را كه از سه سال باز لشگرگاه روسيانست بازخواست . نيز ارك و عالىقاپو را طلبيد .
چون كونسول روس به اين درخواست او كه از هرباره بجا بود سر فرونياورد سپهدار با او رشته را بريده يكسر با تهران بگفتگو برخاست . اگر روسيان همچنان بىپروايى كنند و اين سراها را بدست سپهدار نسپارند ، بويژه نشيمنگاه فرمانروايى را ، همه گفتههاى ايشان درباره آنكه دست به روى تبريز نگزاردهاند دروغ خواهد درآمد . راستى را هم اين يك دروغ بسيار بزرگ سياسى است كه روسيان بهانه ميآورند .
هنگاميكه من از تبريز بيرون آمدم با يك افيسر بزرگ كه ببازرسى دستههاى
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 429
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٤٢٩