آنجا آزاد خواهند بود و اين مايه دلدارى براى مردم ميشد ، ليكن دو سه روز نگذشت كه دانسته شد آنها را بخوى بردهاند ، در اين هنگام روسيان خوى را كانونى براى كار - هاى خود گرفته و دادگاه و داورانشان در آنجا ميبودند . پس از ديرى هم دانسته شد كريمخانرا رها كرده و حاجى حسينخانرا در آنجا بدار زدهاند .
بدينسان يكمرد دلير ديگرى قربانى نادانى سررشتهداران گرديد . در تبريز مىگفتند سپهدار به حاجى حسينخان ايمنى داده بوده ، ولى من جستجو كردهام سپهدار به او گفته بوده كه اگر روسيان ترا بخواهند من نخواهم توانست نگاهت دارم و بدست ايشان نسپارم و حاجى حسينخان يا از سادگى باور نميكرده كه همچون سپهدار مردى نتواند او را نگه دارد و يا از سختى كه در آن هشت ماه در دشت و بيابان كشيده بوده بستوه آمده و ديگر نميخواسته به آن زندگانى بازگردد هرچه هست از نزد او بيرون نرفت . بايد گفت حاجى حسين خان از سادگى خود بر سر دار رفت ، ولى سپهدار نيز كارنامه خود را سياه كرد . زيرا او مىتوانست حاجى حسينخانرا بگريزاند و ب گيلان و جاى ديگرى فرستد ، هم ميتوانست از سپردن او بدست روسيان خوددارى نمايد و از گزند و زيان نترسد . مردان نيك در راه نگهدارى يك سپرده از زيان و گزند نترسند چه رسد بنگهدارى يك پناهندهاى همچون حاجى حسينخان . از بس در ايران اين گونه نامردىها فراوان شده زشتى آن از ميان برخاسته هرگز از اين گونه گناهان نبايد چشم پوشيد . سپهدار و حاجى حسينخان هردو مردهاند و رفتهاند ولى داورى تاريخ هميشه خواهد ماند .
سپهدار را گفتهايم كه در تابستان سال 1290 رئيس الوزراء بود ولى چون در آن هنگام داستان بازگشت محمد عليميرزا رخ داد و در ايران دوباره تكانى پديد آمد و كينهء محمد على در همهء دلها بيدار گشت و در اين ميان دانسته شد او را با سپهدار پيوستگيهايى در ميان است سپهدار را از كار برانداختند و حاجى نجفقليخان بختيارى رئيس الوزراء شد . سپهدار از آنهنگام با آزاديخواهان دشمنى پيدا كرده و با بختياريان از در همچشمى و كينهجويى بود و چنان كه نوشتيم بيشتر از اين رهگذر بود كه او را به آذربايجان فرستادند و او در اينجا همچنان هوادارى از محمد عليميرزا مينمود و
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 427
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٤٢٧