تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 417

مساهمون:

ص٤١٧
كه روسيان با آنكه در بيرون با واليگرى سپهدار همداستانى مينمودند از درون همچنان ناخشنود ميبودند و اينست صمد خان را از اينكارها بازنميداشتند . روز پنجشنبه سوم مرداد همانروزيكه بالاتقى را كشته بودند دسته‌اى از بازرگانان و ديگران را بباغ امير خواندند ، به اين عنوان كه درباره قاليهاى جوهرى رنگ در پيش صمد خان گفتگو خواهد شد ، ولى چون خوانده‌شدگان گرد آمدند و انجمن برپا گرديد جنرال كونسول روس نيز به آنجا رسيد و نخست او سر سخن را باز كرده داستان تاخت و تاز شاهسونان را كه اينهنگام تا چند فرسنگى تبريز مىچاپيدند بميان آورد و چنين گفت كه دولت روس ميخواهد كيفر سختى بايشان دهد . سپس صمد خان بسخن درآمده و از داستان واليگرى سپهدار گفتگو كرده از بازرگانان رأى خواست . پيداست كه هيچكسى نتوانستى پاسخى آزادانه گويد و چون كسانى از هواداران خود را بر انگيخته بودند آنان بسخن‌رانى پرداختند و ستايشهاى بسيار از صمد خان كرده و از آمدن سپهدار ناخرسندى نمودند ، و بر آن نهادند كه فردا همگى بتلگرافخانه انگليس رفته به تهران تلگراف كنند و بازگردانيدن محمد وليخانرا خواستار گردند . بدينسان نشست بپايان رسيد . فردا بدانسان كه نهاده بودند در تلگرافخانه انگليس گرد آمدند و بتهران تلگراف فرستادند و نامه‌هايى بكونسولگرىها نوشتند . در شهر شور و جنبش ديگرى ديده ميشد و چنين ميگفتند كه سپهدار دوازده هزار سپاه آراسته و توپخانه همراه ميدارد و براى جنگ مىآيد . از اينرو آزاديخواهان شادى مينمودند و آنچه استوارى اين سخنان را مىرساند اين بود كه صمد خان تفنگ و افزار جنگ بكسان خود ميداد و بآمادگى ميكوشيد . چنين مىگفتند كه از روسيان توپ و تفنگ فراوان خريده است و در اين چند روزه خواهند آورد . كار بجايى رسيد كه حاجى ميرزا حسن مجتهد و حاجى ميرزا كريم امامجمعه و آقا ميرزا صادق و حاجى ميرزا ابو الحسن انكجى ( همان مجتهدى كه انجمن ايالتى را بتاراج داده بود ) در شهر نماندند و بديه‌هاى خود كه در پيرامون شهر مىداشتند رفتند و اين در نتيجه ترسى بود كه در دلهاى آنان پديد آمده بود و سود خود را در كناره‌گيرى ميدانستند . ولى ملايان ديگر در شهر بودند و صمد خان آنانرا به كار واداشت . بدينسان