تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 415

مساهمون:

ص٤١٥
بهانه ديگرى جسته ازو پول ميخواستند و كار را بجايى رسانيدند كه او ناچار گرديده در شهبندرخانه عثمانى بستى نشست . صمد خان چون اين را شنيد او را نزد خود خواست و انگيزه بستى نشستن را پرسيد . يوزباشى تقى چگونگى را بازگفت . صمد خان دوباره به او ايمنى داد و دست رفيع الدوله و ديگران را ازو كوتاه گردانيد . يوزباشى تقى آسوده شده بديه زرنه كه در اجاره خود مىداشت رفت و در آنجا به كار زندگانى پرداخت و بود تا اين زمان كه آگاهى از بيرون آمدن سپهدار از تهران بصمد خان رسيد و او آماده جنگ و ايستادگى مىشد ، گويا زنده ماندن چنين كسانى را بزيان كار خود ميشناخت . اينست دسته تفنگدارانى را فرستاد كه او را شبانه در ديه كشتند ، چگونگى اين كار دانسته نيست . كسانى مىگفتند او را در خواب يافته و ميان رختخواب كه دستش به روى سينه‌اش بوده تيرى زده‌اند كه دستش را سوراخ كرده و سينه‌اش را نيز شكافته . ديگران مىگفتند : بيدار شده و با ده تير زمانى بنگهدارى خود كوشيده تا با گلوله از پا درآمده . هرچه هست رختهايش را كنده و تن خون‌آلودش را با يك پيراهن و يك شلوار به روى چهارپايى انداخته به شهر آورده بودند و با دستور صمد خان او را در قويون‌ميدانى آويزان كرده و سربازانى براى نگهبانى گماردند كه مردم تماشايش كنند . يك كار زشت‌تر اين بود كه چون مردم بتماشا ايستاده بودند يكى از فراشان صمد خان بالايوزباشى نام به آن تن خونين نزديك شده و خنجر خود را از كمر درآورده شكم او را دريد و روده‌هاى او را بيرون ريخت . هركس از اين بدنهادى او در شگفت شد . « 1 » پدر يوزباشى تقى زنده بود و چون بدينسان پسر دلير خود را از دست داد شب‌ها در كوچه‌ها مىگرديده و ناله ميكرده و همى گفته « بالاتقى ! كجا هستى ؟ ! چرا نمىآيى ؟ ! چرا پاسخ نميدهى ؟ ! . » چنان كه گفتيم محمد وليخان در اينهنگام از تهران بيرون آمده بود . صمد خان
هامش
( 1 ) چند سال ديگر كه دوباره در تبريز آزاديخواهان نيرومند گرديدند اين بالايوزباشى از ترس جان بمرند گريخته و خود را نهان كرده بود . مجاهدانى سراغش را گرفته بمرند رفتند و او را از نهانگاه درآورده ميان كوچه خونش ريختند و بتبريز بازگشتند .