امامعلى نمكشناسى نموده و در خانه او را رها نكرده بوده و چون داستان آدمكشى صمد خان بتهران ميرسد و ستار خان از سرگذشت برادر خود غفار خان و برادرزادگانش محمد خان و كريمخان كه روسيان بدار زدند آگاه ميگردد مرد شيردل بر آن مىشود كه دست گزند صمد خان را از تبريز بدور گرداند و بامامعلى پول و تفنگ داده روانه تبريز ميسازد كه اگر دست يافت صمد خانرا بكشد . امامعلى به تبريز آمده در كوه اينالى « 1 » ( عمونعلى ) جا ميگيرد و در آنجا كسان ديگرى از آزاديخواهان بودند كه بنگهدارى خود مىپرداختند . امامعلى نيز بايشان مىپيوندد و ديرى در آنجا بوده و فرصت مىجسته ، ليكن در اينميان برادرش از كار او آگاهى يافته و خود را بنزد صمد خان رسانيده و چگونگى را به او آگاهى داده و از او سيصد تومان پاداش گرفته و بدينسان پرده از روى كار امامعلى برداشته شده ، صمد خان پنجاه تن سرباز بر سر او فرستاد كه در كوه بجستجو پرداختند و براهنمايى برادرش او را پيدا كردند . كسانى كه با امامعلى بودند بگريختند ولى او چون گلوله خورده و زخمى شد دستگيرش كردند و به شهر آوردند و فرداى آن روز بدارش آويختند .
چند روز ديگر يوزباشى تقى خيابانى ( بالاتقى ) را شبانه در ديه زرنه كشته روز پنجشنبه سوم مرداد ( دهم شعبان 1330 ) بشهرش آوردند و در قويونميدانى بدار زدند . اين مرد يكى از سردستگان مجاهدان خيابان بود و ما دليريهاى او را در جنگهاى تبريز ياد كردهايم . در جنگ با روس نيز پا در ميان مىداشت ولى چنان كه گفتهايم روز سوم ديماه كه جنگ با روسيان همانروز فرونشسته و گفتگوى آشتى در ميان ميبود او از ديدن تنهاى نميسوخته زنان و بچگانى كه روسيان در مارالان آتش زده بودند دلش سخت به درد آمد و بيكبار رشته خويشتندارى را از دست داد و خود پيش افتاده مردم خيابان را بسوى باسمنج كشانيد كه بروند و صمد خانرا به شهر آورند و چون به آنجا رسيد سادهدرونانه چنين گفت : « با پاى خود آمدهام كه مرا بكشيد ليكن به شهر آمده نگزاريد روسيان زنان و بچگان بيگناه را كشتار كنند » از اين كار صمد خان ازو چشم پوشى نموده و ايمنى داد و او در شهر مىزيست ، ليكن رفيع الدوله و ديگران هر روز
هامش
( 1 ) كوهى كه شمال تبريز را گرفته است و شهر از دامنه آن آغاز شده .