كه چون در ماه فروردين نامههايى از تهران رسيد و كسانى آگاهى از واليگرى محمد وليخان نوشته بودند مردم فريب نام او را خوردند و چون ويرا يكى از سرداران مشروطهخواهى ميشناختند و از حال او كه اينزمان ميداشت آگاه نبودند به خود اميدواريها دادند و بهمديگر مژده رسانيدند . آگاهى در اينجا رويه ديگرى به خود گرفت و مردم گمان ميكردند دولت ايران برهايى آذربايجان برخاسته است و سپهدار به يارى آزادى - خواهان آذربايجان مىآيد ، و كمكم بآگاهى پر و بال داده چنين گفتند : سپهدار با لشگر و توپخانه به زودى خواهد رسيد . پيداست كه از اين سخنان جنبشى پديد آمد و نتيجه اين را داد كه كسانى بيگناه گرفتار خشم و آزار صمد خان گرديدند ، زيرا او هركسى را كه شنيد چنان سخنى گفته و يا نام سپهدار را بر زبان رانده فرستاد گرفتند و آوردند و چوب زدند و پول ستدند . دلگدازتر از همه داستان مشهدى كاظم فرشفروش است كه در اينجا مينگاريم :
شادروان مشهدى كاظم از هواخواهان مشروطه بود و گويا در جايى گفته بوده :
چند روز ديگر سپهدار خواهد رسيد و مشروطه دوباره برپا خواهد شد . اين سخن را چون بصمد خان رسانيدند مرد بدنهاد يكدسته فراش فرستاد كه به خانه او ريختند و دژخويانه او را دستگير كرده نزد صمد خان بردند و در آنجا پايهايش را بفلك بسته چندان زدند كه از خود دررفت و سپس چون به خود آمد صمد خان دستور داد بينىاش را سوراخ كرده ريسمان از آن گذرانيدند ( مهار كردند ) و پيرمرد آبرومند را با پاى زخمى و با آن حال دلگداز دژخيم سر ريسمان را گرفته و فراشان دژخوى با چوبها بدست پيش رو و پشت سر افتاده در بازارها گردانيدند تا چشم ديگران را بترسانند و پس از همه او را نگه داشته تا سيصد تومان نستدند رهايش نساختند . مرد آبرومند بسزاى يك سخن اينهمه گزند ديد . اينست نمونهاى از سختىهاى مردم تبريز .
در اين ميان آدمكشى نيز پيش ميرفت و گذشته از كسانى كه نام برديم در آخرهاى تيرماه امامعلى را از كوه گرفتند و آوردند و كشتند . چنان كه گفته ميشد او از كسان ستار خان سردار بوده و در جنگها هميشه با او همراهى مينموده و هم با او بتهران رفته و اينزمان كه ستار خان در خانه مىنشست و بسيارى از بستگانش او را رها كرده بودند اين
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 413
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٤١٣