تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 410

مساهمون:

ص٤١٠
« اسحق اردبيلى » و « جواد اردبيلى » و « يونس اردبيلى » « 1 » را مىيابيم و چنين پيداست كه اينانرا در آن چند ماه كشته‌اند . نيز نايب حسين اخمقيه كه از سردستگان مجاهدان و مرد جنگجو و دليرى بود و او را با دستور صمد خان در سردرود ( دو فرسنگى تبريز سرراه مراغه ) دم پل از درخت آويخته‌اند . گويا اين سرگذشت او نيز در همان ماهها رخ داده است ، ما را چون از اينها آگاهى درستى نيست به همين اندازه بسنده ميكنيم . از چيزهايى كه در همين هنگام‌ها رخ داده داستان ميرزا غفار خان زنوزيست . اينمرد يكى از هواداران تند رو مشروطه بود كه در آغاز جنبش از قفقاز بتبريز آمد و چون مرد زباندار و بيباكى بود گفتارهاى بس تندى مىراند و شور و تكان مردم را فزون مىگردانيد و چنان كه گفته‌ايم زمانى هم در تهران بود و در پيش‌آمد پارك اتابك پا در ميان داشت ، پس از آن به تبريز آمده و چون در چيرگى روسيان نتوانسته بود از شهر بيرون رود در دبيرستان كاتوليكها كه در نگهدارى كونسولگرى فرانسه بودى پناه جسته بود ، صمد خان نگهبانانى نهانى در دبيرستان گمارده و دستور داده بود كه اگر بتوانند ميرزا غفار خان را بدست آورند و اينان روزى او را در بيرون دريافته دستگيرش ميكنند و پيش صمد خان مىبرند و او دستور كشتنش را ميدهد ، ليكن در اينميان كاتوليكيان آگاه گرديده چند تنى از ايشان با نماينده‌اى از كونسولگرى فرانسه به رهانيدن او شتافتند و با يك پافشارى مردانه او را از چنگال مرگ بيرون آوردند . من چون سرگذشت را از دور شنيده‌ام به اين كوتاهى آوردم ، پس از آن ميرزا غفار خان در ايران نماند و خود را به خاك عثمانى رسانيد و از آنجا به استانبول شتافت . در اين دو سه ماه خود صمد خان با يك گرفتارى روبرو بود و آن اينكه چون ناصر الملك و كابينه حاج نجفقلى خان ( صمصام السلطنه ) محمد عليميرزا را از ايران راه انداختند و با روس و انگليس نيز پيمانى بدلخواه ايشان بستند و رويهمرفته اندكى آسوده گرديدند بر آن شدند كه محمد وليخان ( سپهدار ) را بواليگرى آذربايجان
هامش
( 1 ) اين يونس همانست كه پيكره نيز ازو در دست است .
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 410 | احمد كسروى تبريزى