بحل كنيد . خداحافظ » . بدينسان مردان دلير مرگ را پيشواز مىكردند ، و چون ايشان را بحياط ارك رسانيدند روسيان از يك ساعت پيش پشتبامهاى آن پيرامون را گرفته و نگاهبانان انبوه گمارده بودند . هشت تن را از كالسكهها پايين آورده همچنان دستبسته به پشتبام رسانيدند و زير چوب دار نگاهداشتند ، حكم را در آنجا دوباره خواندند و نايب ممى و پسر مشهدى هاشم را جدا كرده بكنار فرستادند و شش تن را بدژخيمان سپاردند . اينان نخست رختهاى آنان را كندند و چون اين كارها بپايان رسيد نزديك بفرورفتن آفتاب بود كه بدار زدن آغاز كردند . نخست مشهدى محمد عمو اغلى دليرانه خود پاى پيش گزاشت و با يك شلوارى به پا و كلاهى بر سر دويد و بالاى كرسى رفت و با دست خود ريسمان را به گردن انداخت و كلاه را از سر برداشته بكله افسرى زد و با پاى خود كرسى را زده دور انداخت . چاپكانه و دليرانه اين كارها را انجام داده دوبار چرخ خورد و اندكى پايهاى خود را بالا كشيد و بيجان ايستاد مردانه زيست و مردانه خود را بمرگ سپرد .
پس از وى ديگران يكايك بالاى كرسى رفتند و همگى مردانگى نمودند . آقا مير كريم بهريكى دل ميداد و اين جملهها را پياپى ميگفت : « سرنوشت همگى مرگست ، همگى كاروان اين راهيم ، رنج ما دو دقيقه بيش نيست ، مردانه بالاى دار رويد » . بهمگى كلمه شهادت ياد ميداد كه بالاى كرسى بر زبان رانند .
پس از همه نوبت خود او بود پاى پيش گزاشت و رو بمردم كرده دوبار فرياد زد : « زنده باد مشروطه » و ريسمان را به گردن خود انداخت و چون دژخيم كرسى را از زير پايش كشيد و آويزان گرديد باندك زمانى او نيز بيجان گشت « 1 » . بدينسان در يك ساعت شش تن از ارجمندترين فرزندان ايران فداى پستيها و نادانىهاى اين و آن گرديدند .
شب شنبه هزاران كسان تا بامداد چشم نبستند و يا اگر بستند همه خوابهاى آشفته ديدند و بترس بيدار شدند . اينان دسته هفتم از كشتگان روسيان بودند ، ولى هيچيك از كشتارهاى پيش اين تكان را بمردم نداده بود . در آن چند سال از بس ملايان
هامش
( 1 ) اين داستان از يادداشتهاى اردبيلى آورده شده .