آزادشان ساختند . سخن ما از حافظ است ، او چون آزاد گرديد با كسانى كه بر گرد سر ميداشت ميان مجاهدان ميبود و در همان روزها نيز زخمى برداشت و تا چندى بسترى ماند ، ولى پس از بهبودى دوباره با مجاهدان ميبود و چون جنگ با روس پيش آمد همچنان جانفشانى مينمود و همراه حاج احمد و ديگران در ارك جنگ ميكرد تا هنگامى كه خواستند از شهر بيرون روند چون او بسته عثمانى بود با حاج احمد چنان نهادند كه پياده از راه كردستان به خاك عثمانى روند و به اين آهنگ از شهر بيرون رفتند ، ليكن چنان كه گفتيم در اجبشير دستگيرشان كرده به شهر آوردند و گويا چند روزى در بند بودند تا كشته شدند . حافظ چون بسته عثمانى بود او را نهانى در زندان نابود كردهاند و ما را هيچگونه آگاهى در اينباره نيست .
اما حاج احمد او را گفتهاند صمد خان بجلو سگ انداخت . صمد خان را سگ درنده بس بزرگى بنام « آلاباش » بود كه از مراغه همراه ميداشت . حاج احمد را دست و پا بسته جلو او مىاندازند ، سگ به او نزديك شده از اين ور و آنور ميبويدش ولى چون دستهايش بسته بوده و هيچ تكانى نميكرده ، چنان كه خيم سگانست آزارى به او نميرساند . صمد خان دستور ميدهد يكدست او را باز ميكنند و اينبار چون سگ به او نزديك مىشود و حاج احمد دست بلند كرده و ميخواهد او را دور كند سگ برو پريده از هم ميدرد . اين داستان را بگونه ديگرى نيز گفتهاند . اين بيگمان است كه صمد خان يكى از مجاهدان را بسگ درانيده . ولى در چگونگى آن و اينكه آيا آن مجاهد حاج احمد يا ديگرى بوده سخنان گوناگون گفته شده .
روز پنجشنبه بيستوهفتم ديماه با دستور صمد خان ميرزا آقا بالا خان خيابانى را كشتند ، اينمرد پيش از مشروطه از دستاربندان بود و در كوى خيابان مكتبدارى كردى و چون مشروطه برخاست بمجاهدان پيوسته يكى از سردستگان گرديد و دستار و رخت ملايى را رها كرد و چون جنگهاى سال 1287 آغاز شد او در سايه دليرى و كاردانى نامور گرديد ، ولى در آنهنگام يك كار بس زشتى ازو سرزد و آن كشتن ميرزا محمد آقا ( برادر امام جمعه ) و شيخ الاسلام داش آتانى بود كه ما داستانش را در تاريخ مشروطه آوردهايم . ميرزا محمد آقا جوان ساده و شيخ الاسلام پير بيچارهاى بود ، هركسى
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 351
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٣٥١