4 - مشهدى شكور خرازىفروش : اين را بايد از شمار دايى ضياء العلماء گرفت ، زيرا بيچاره هيچ كاره نبوده و گناهى جز آشنايى با حاجى خان و همكارى با او نداشته ، من او را نديده و پيش از آنكه بدارش كشند نامش را نيز نشنيده بودم . يكمرد پير كوتاه بالاى بيدست و پايى بوده است . گويا او را نيز حسينخان گرفته بدست روسيان داد و آنان بىهيچ رسيدگى با ديگران نابودش ساختند .
چنان كه گفتيم از سرگذشت اينان در باغ شمال و چگونگى دار كشيدنشان آگاهى نميداريم ، ولى پس از كشته شدن من آنان را ديدم : آن روزى كه اينان را كشته بودند فردا بگاه از هكماوار روانه بازار بودم ، نرسيده بميدان ويجويه باز مردم را ديدم كه با چهرهء پژمرده و با آه و افسوس از جلوم ميگذرند ، دانستم باز چيزى رخ داده و چون بميدان رسيدم دو عرابه سبز رنگ روسى را ديدم كه در ميدان نزديك بدروازه ايستاده و كسانى بالاى آنهايند و چيزهايى را فروميدهند و يكدسته مردم با رنگهاى پريده گرد آنان را فروگرفتهاند و چون نزديك شدم ديدم چهار تن بيروانست كه روسيان آوردهاند و باربرانى كه همراه ايشان بوده از عرابهها پايين مىآورند و چون هر چهار تا را پهلوى هم روى زمين خوابانيدند من هرچه نگاه كردم نشناختم زيرا رنگهاشان همه برگشته بود . در اينميان آقا ميرزا حسين برادر شادروان ميرزا على واعظ كه ميشناختم ديدم بالاسر آنها ايستاده و چون باربران و روسيان كه آنها را آورده بودند مزد ميخواستند با آنان سخن ميگفت ، ولى دوبار ديدم رو برگردانيده و به پشت دروازه رفته و گريه كرد و باز چشمهاى خود را پاك كرده بازگشت . از اينحال او دانستم يكى از كشتگان آقا ميرزا على است و چون ديگران را پرسيدم يكايك نشان دادند كه اين حاجى خان است و آن حاج صمد است و آن مشهدى شكور است . چند دقيقهاى كه در آنجا ايستادم از چيزهايست كه هيچگاه فراموشم نگشته و نخواهد گرديد . از آنهنگام هرزمان حسين خان فراشباشى را ديدمى تو گفتى كشنده پدر خود را مىبينم ، جهان در چشمم تار گشتى ، ولى رسيد آنروزى كه كشته او را نيز ديدم و خدا را سپاس گزاردم .
از روزهاى بيستوسوم ديماه و پس از آن آگاهى در دست نيست نه اينست كه كارى رخ نداده باشد ، روسيان و صمد خان در اين روزها ساعتى بيكار نمينشستند و روزى
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 345
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٣٤٥