تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 342

مساهمون:

ص٣٤٢
ناميده شدى و مرد شصت ساله‌اى بود در ميان مهرانرود سر بريدند ، او هم يكى از مجاهدان بود ولى ميگفتند در جنگ‌هاى سال 1287 جوانى بيگناه را در جلو در خانه‌اش كشته بوده . خويشان جوان از صمد خان داد خواستند و او دستور داد محمد را دستگير كردند و پس از آنكه چندروزى در بند ميبود اين روز بسزايش رسانيدند . همان روز روسيان چهار تن ديگر را در قم باغى آويختند ، بدينسان : آقا ميرزا على واعظ ويجويه‌اى ، حاج صمد خياط ، حاجى خان قفقازى ، مشهدى شكور خرازى . اينان را از چند روز پيش گرفته بودند و ما از سرگذشت ايشان در باغ شمال و چگونگى بازپرس و دار كشيدن آنان آگاهى درستى نداريم ولى پيكره‌اى در دست است كه سركردكان روسى هر چهار تن را در پاى دار نگاهداشته‌اند و در همانجا بازپرس ميكنند و ريسمان‌ها از بالاى سر آنان آويزان است . از اينجا پيداست كه چه رفتارى با ايشان كرده‌اند و چگونه داورى نموده‌اند . از يكايك اينان نيز سخن ميرانيم : 1 ) آقاى ميرزا على واعظ : اينمرد از مردم ويجويه و چنان كه از نامش پيداست از دسته واعظان بود . در آن زمان بسيارى از واعظان بقفقاز رفته در آنجا بواعظى پرداختندى ، آقا ميرزا على نيز از اينان بوده . ولى چون جنبش مشروطه‌خواهى برخاست و آواز آن بقفقاز رسيد و بسيارى از ايرانيان بازميگشتند او نيز بتبريز بازگشت و بآزاديخواهان پيوسته يكى از واعظان بنام مشروطه گرديد . ما در تاريخ بارها نام او را برده‌ايم ، مرد نيكخو و شيوا زبان و غيرتمندى بود و با آنكه از پيشروان آزادى بشمار ميرفت بانجمن و اداره‌ها درنيامده به همان كار واعظى خرسندى داشت . و چون كسى را نيازرده و در پيش‌آمد جنگ روس هم دست نداشته بود از اينرو بيمى به خود راه نداده از شهر بيرون نرفت . امير حشمت و يارانش به او نيز پيام فرستاده پيشنهاد همراهى كردند ولى او انگيزه‌اى براى بيرون رفتن از شهر نمىپنداشت و آن را نپذيرفت ، ليكن چون ثقة الاسلام و ديگران را گرفتند و اندازه بدخواهى و سخت‌گيرى روسيان دانسته شد او نيز بر خود ترسيده بچاره برخاست ، ولى از شهر بيرون نرفت و پناه بردن به خانه خويشان و دوستان را روا نشمرد و در آن دل زمستان بباغى در كوى كوچه باغ پناهيد و در يكسراى سرد و تهى در آنجا بنگهدارى خود پرداخت . و چون كسى در چنان جايى نهان نماند
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 342 | احمد كسروى تبريزى