تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 339

مساهمون:

ص٣٣٩
آمد و شد ميكرد بدبخت خون گرفته مىپنداشت مگر با پايمردى حاج نظام الدوله از كشته شدن رها گردد . ولى همين كه عباسعلى چگونگى را بكسان صمد خان آگاهى داد و با دستور او يوسف را در درشكه نشانده به باغ امير رسانيد يكسر بزندانش فرستادند . ما نمىدانيم آن شب را چه رفتارى با او كردند ليكن فردا بگاه او را بيرون آوردند و كاظم برادر كوچك عباس كه بجاى برادرانش در دستگاه صمد خان مىبود يوسف را به او سپردند كه برده به خون مادرش بكشد و دژخيمى بنام محمد همراه او گردانيدند . صمد خان دستور داده بود او را دو تكه كنند و هر تكه‌اش را از جاى ديگرى آويزند . بدينسان او را تا ميدان ويجويه آوردند و در آنجا كه چندين راه بهم ميرسد و گذرگاه هكماواريان مىباشد نگاه داشتند . دژخيم نخست سر او را بريد و هنوز جانش درنرفته از جلو دكان نانوايى سرنگون آويخته يك پايش را با يك نيم تنش تا كمر جدا گردانيد و آن را از جلو دكان ديگرى در روبرو آويزان گردانيد . داستان بس دلخراشى بود ، من آن روز از هكماوار مىآمدم ، چون بويجويه رسيدم در نزديكيهاى ميدان آنجا مردم را ميديدم كه با رنگ‌هاى پريده و حال پريشيده از جلوم تند مىگذرند و تو گويى از يك چيزى ميگريزند ، دانستم كارى پيش آمده و چون از دروازه « 1 » پا بميدان نهادم در سوى چپ چشمم به چيز بزرگى افتاد كه از جلو نانوايى آويزان و خون ازو مىچكد و پارچه سفيد خون‌آلودى روى آن كشيده شده ( يوسف پيراهن و زيرشلوارى سفيد و بلندى بتن مىداشته كه با همانها كشته و دو تكه‌اش كرده بودند ) . چشم برگردانيدم تكه ديگرى را بهمان‌گونه در روبرو ديدم . سخت يكه خوردم و ندانستم چيست ، در آنميان آواز كاظم را شنيدم : « عمواغلى ! خون مادرم را گرفتم . . . » دانستم يوسف است و دو تكه‌اش كرده‌اند . نايستادم و بشتاب از آنجا دور شدم . كاظم چند گامى دنبالم كرد و سخنانى ميگفت ، ولى من به او نپرداخته رو پس نگردانيدم و هنگام پسين نيز از آن راه بازنگشتم و هنوز پس از بيست و هشت سال آنحال دلخراش را فراموش نكرده‌ام .
هامش
( 1 ) در روزهاى جنگ به همه سركوبها دروازه گزارده بودند و در ويجويه نيز در آنجا كه بميدان مىرسيد دروازه بود و تا اينهنگام برنداشته بودند .