تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 338

مساهمون:

ص٣٣٨
ليكن پس از يك هفته خود او نيز بكشتن برخاست و كشتارگاه ديگرى هم او برپا كرد . ما درست نميدانيم چه رازى ميانه او و روسيان بوده و چه كسانى را آنان بايستى كشند و يا اين بايستى كشد ، و رويهمرفته مىتوان گفت كسانى را اين مىكشت كه راه بسياست نداشته بودند ، هرچه هست ما كارهاى او را با كارهاى روسيان جدا از - هم نگردانيده پيش‌آمدها را بدانسان كه از روى تاريخ روزبروز مىنگاشتيم خواهيم نگاشت : روز سه‌شنبه هجدهم ديماه « 1 » با دستور صمد خان نايب يوسف هكماوارى را در ميدان ويجويه سر بريدند ، اين نخستين آدمكشى او و از دلخراشترين داستانهاى تاريخ مشروطه مىباشد . در بخشهاى گذشته بارها نام نايب يوسف را برده و دشمنيهاى او را با نايب عباس نوشته و داستان دستگيرى او را با دست روسيان ياد كرده‌ايم . چون از آن دستگيرى رها گرديد چون در جنگهاى سال 1287 - 1288 خانه‌هايى را تاراج كرده بود و خداوندان آنها دارايى خود را ميخواستند و كونسول روس از ايشان پشتيبانى مىنمود شهربانى او را گرفتار كرد و چندماهى نيز در زندان شهربانى ميزيست تا از آنجا نيز رها گرديد و گويا در سايه اين فشارها بود كه پا از ميان مجاهدان پس گزاشت و در جنگ با روسيان دستى نداشت . از اينرو روسيان با او كارى نداشتند ، ولى صمد خان كه او را نيك مىشناخت و از داستان كشتن مادر عباس آگاه بود بيگمان او را زنده نگزاشتى و خود يوسف اين را مىدانست ، با اينحال دانسته نيست بهرچه از شهر بيرون نرفت و به اين بس كرد كه در خانه خويش نشيند و رو نهان كند و اين شگفتر كه به آن نيز تاب نياورده پس از آنكه چهار پنجروز نهان مىبود بيرون آمده خود را به خانه عباسعلى نامى انداخت و ازو درخواست كه ويرا بدرخانه صمد خان رساند . عباسعلى سركشى چشمه‌هاى حاج نظام الدوله را داشت و چون صمد خان در خانه حاج نظام الدوله ( باغ امير ) فرود آمده بود و اين عباسعلى به آنجا
هامش
( 1 ) در يادداشت اردبيلى كشتن او را در روز شانزدهم نوشته ولى پيدا است كه او آگاهى درستى نداشته و سپس آن را شنيده . من نيك ياد دارم كه كشتن او روز فرداى در آمدن حاج ميرزا حسن بتبريز بود .