و از آنسوى بيابان بخانههاى خود برميگردند . ميرزا احمد از گزند ته تفنگ تا ديرى با عصا راه ميرفتى . « 1 » داستان مشهدى عباسعلى و نايب محمد آقا را هم خواهيم آورد . اما چهار تن را چنان كه گفتيم يكايك بدار كشيدند و ما بايد از هركدام سخنانى بنگاريم :
1 ) محمد خان اميرتومان : اين جوان برادرزاده ستار خان بود . پدر او اسماعيل خان را بفرمان محمد على ميرزا پيش از داستان مشروطه سر بريده بودند و آن داستان شگفتى دارد . اين جوان زير دست عمويش بزرگ شده و اينست در جنگهاى سال 1287 نيز در پيرامون او مىبود و دليريها مينمود تا در جنگى گلوله توپ پايش را خرد كرد . چنان كه ناگزير شدند آن را ببرند و پاى چوبين بجايش گزارند چنان كه اينها را در جاى خود نگاشتهايم ، پس از اين پيشآمد بود كه نام اميرتومان به او دادند و ستار خان و ديگران هميشه دلسوزانه با وى رفتار ميكردند .
2 ) كريمخان : پسر برادر ديگر ستار خان بود . او نيز در جنگهاى عمويش نزد او بودى و دليريها نمودى ، ولى در جنگ با روس او و محمد خان هيچيك پا در ميان نداشتند و اين بود بيم نميكردند و چون صمد خان به شهر آمد بديدن او رفتند ، صمد خان نيز نوازش دريغ نگفت ، ليكن چون از نزد او برمىگشتند بدنهادانى هردو را گرفتار كرده بدست روسيان سپردند .
3 ) حاجى على دوافروش : اينمرد هم از كسانيست كه بايد نامش در تاريخ مشروطه جاويدان ماند ، چنان كه از نامش پيداست پيشه دوافروشى داشت و پيش از جنبش مشروطه چون از شيمى اندكى آگاه بود و براى آتشبازيهاى دولتى آتشهاى رنگارنگ آماده كردى از اين راه بدستگاه محمد عليميرزا بستگى داشت و نزد او ارجمند بود .
با اينهمه چون جنبش مشروطه پيدا شد يكى از پيشگامان او بود و بهمدستى على مسيو و حاج رسول صدقيانى و ديگران دسته مجاهدان تبريز را با آن شكوه و سامان پديد آورده و انجمن نهانى بنام « مركز غيبى » برپا كرده و آن دسته را به راه انداختند .
هامش
( 1 ) اين سرگذشت از زبان خود ميرزا احمد و نايب محمد آقاست كه پس از بيرون آمدن از باغ بازگفتهاند .