كشور و همه مايه رسوايى بود و از نادانى چنين مىپنداشتند دين را كه مشروطه از ميان برده بوده زنده مىسازند . در جاييكه مىبايست به ثقة الاسلام و ياران بيگناه او كه در دست دشمنان كشور كشته شده بودند بگريند و مردم را بر روسيان بشورانند و بشكيبايى و مردانگى وادارند از چند روز پيش بر آن شده بودند كه براى ملايانى كه در كشاكشهاى مشروطهخواهى كشته شده بودند ختم برپا كنند و مردم را بچنين كار بيجايى واميداشتند . نخست كوى سرخاب به اين كار برخاست و اين روز دسته « فاتحه خوانچى » « 1 » از آن كوى ببازار آمد . بدينسان كه مير قربان گچيز و سيف السادات كه دو تن از بدخواهان بنام مشروطه بودند با چند سيد ديگر جلو افتاده ، و دو تن سيد با درفشهاى سياه در دست از پى ايشان مىآمدند و چاوشى از پشت سر ايشان با آواز بلند شعرهاى دلسوز سوگوارى مىخواند و از پى او ملا حسن فاتحه خوانچى سواره مىآمد كه چون بسر چهارسويى مىرسيد همگى مىايستادند و ملا حسن آواز برمىداشت :
« شهداى راه شريعت غرا ، و جانفشانان طريقت ملت بيضاء ، حضرت مستطاب آقاى آقا شيخ فضل اللّه نورى مقيم تهران ، حاجى خمامى رشتى مقيم رشت ، آخوند ملا قربانعلى زنجانى ، فاضل قزوينى ، آقا شيخ جليل سنقرى ، آقا ميرزا ابراهيم خويى و ساير شهدا و سادات سرخاب و محله شتربان . . . » « 2 »
بدينسان بازارها را ميگرديدند و كينه مردم را با آزاديخواهان هرچه بيشتر مىگردانيدند . اين از كوى سرخاب بود كه يكروزونيم ختم برپا كردند و ديگران
هامش
( 1 ) در تبريز چون مرد بنامى مردى و خواستندى ختمى يا بگفته خودشان « فاتحهخوانى » برپا كنند مردى را كه فاتحهخوانچى ناميدندى ببازار فرستادندى و او بر روى اسب بازارها را گرديدى و بر سر چهارسوها ايستاده با آواز بلند نام مرده را با ستايشهايى از او بر زبان راندى و جايگاه فاتحهخوانى را باز نمودى . اگر مرده يكى از برجستگان بودى يدك و بيرق نيز همراه او فرستادندى .
( 2 ) اين جملهها را اردبيلى يادداشت كرده ، اين كسان همگى از ملايان بنام و از كشتگان در دست آزاديخواهان بودند كه ما داستان هريكى را در جاى خود آوردهايم ( فاضل قزوينى حاج ميرزا مسعود است ) ، بجز از شيخ جليل سنقرى كه يادى ازو نكردهايم و كنون هم بيش از اين نميدانيم كه ملاى سنقر بوده و در سال دوم مشروطه بهنگام بيرون آمدن از گرمابه كشته شده و نميدانيم كشندگان كه بودهاند و از بهر چه او را كشتهاند .