3 ) ضياء العلماء : اين جوان دانشمند داماد امام جمعه و با اينهمه از هواداران پا برجاى مشروطه بود ، زمانى نيز روزنامهاى نيز بنام « جريده اسلاميه » برپا كرد كه من تا پنج شماره از آن را ديدهام ، سپس در عدليه يكى از داوران استيناف بود و با همه ملايى زبانهاى روسى و فرانسه را نيك ميدانست .
4 ) ميرزا صادق خان صادق الملك : اين جوان از مردم سلماس بود ، ولى در استانبول درس خوانده و از آنجا بتبريز آمده و در جنبش مشروطه پا در ميان ميداشت ، گويا زمانى حكمران اردبيل بود و زمانى نيز در كمسيون سرحدى نمايندگى داشت ، ولى در سال 1289 يكى از نمايندگان انجمن ايالتى گرديد و به همين گناه بود كه بر سر دار رفت .
5 ) آقا محمد ابراهيم قفقايچى : اين مرد چنان كه از نامش پيداست پيشه بازرگانى داشت « 1 » و خود مرد توانگرى بود . از آغاز جنبش مشروطهخواهى پاكدلانه به آن درآمده با پول ياوريها ميكرد ، سپس نيز در جنگهاى 1287 - 1288 تفنگ بدوش گرفته با مجاهدان همراهى مينمود . او نيز در گرد سر باسگرويل بود ، سپس چون جنگ فرونشست و دسته ديموكرات برپا گرديد آقا محمد ابراهيم به آن دسته پيوست و در تبريز يكى از سردستگان بشمار مىرفت ، ليكن در جنگ با روس پا در ميان نداشت ، با اينهمه روسيان برو نبخشودند و بگناه غيرت و مردانگى بدارش آويختند .
6 ) حاج محمد قليخان دايى ضياء العلماء : اين پير سالخورده پايى در ميان مشروطهخواهان نداشت و گناه او جز اين نبود كه چون ضياء العلماء را از خانهاش گرفتند و مادرش بيتابى مينمود اين مرد را دل بخواهرش سوخت و همراه خواهرزاده خود رفت كه ازو آگاهى بياورد ، ولى چون بباغ شمال رسيد روسيان ديگر رهايش نكردند و ميان ديگران او را نيز بميدان مرگ فرستادند . اين نمونهاى از داستان داوريست كه روسيان ميگفتند دارند .
7 و 8 ) حسن و قدير : اين دو نوجوان گناهشان پسرى على مسيو بود . ما از
هامش
( 1 ) در تبريز بازرگانى را كه با شهرى دادوستد داشتى بنام آن شهر خواندندى . همچون : رشتچى تهرانچى ، يزدچى . آقا محمد ابراهيم نيز با قفقاى ( زاقفقاز ) دادوستد داشته .