خدا ميداند آنشب در باغ چه برايشان گذشت و در ميان هياهوى دلخراش قزاق و سالدات و با آن دژخوييهاى سركردگان چه شب تيره و پر اندوهى را بسر دادند .
روسيان همانشب آنچه مىبايست درباره ايشان انديشيدند و چون روز شد بهشت تن آگاهى دادند كه كشته خواهند گرديد و به آقا كريم نويد رهايى دادند .
اين بود آخرين سرگذشت ميرزا على آقا . اين مرد خردمند بود ، دانشمند بود ، نيكوكار و نيكو خوى بود . در آخرين ساعتهاى زندگانيش دانسته شد گرد نيز بوده و مرگ را بس خوار ميداشته . روانت همواره شاد بادا اى مرد نيك .
درباره كشتن او سخنان بسيارى رانده شده ، كسانى گفتهاند به خواهش مجتهد و امام جمعه بوده ، كسانى گفتهاند صمد خان آن را خواستار شد ، گاهى نيز ميگويند :
سفير ايران در پترسبورگ كه خويشاوندى با ثقة الاسلام داشت چون از دستگيرى او با تلگراف آگاهى يافت نزد امپراتور رفته رهايى او را خواست و امپراتور در زمان تلگرافى فرستاد ، ليكن ميلر آن را بيرون نياورد تا ثقة الاسلام را بدار زدند ، و اين بود سپس ميلر را از كار برداشتند . ولى اينها باور كردنى نيست ، دار زدن مردى همچون ثقة الاسلام كار كوچكى نبود ، و اگر سختگيريهاى دولت ايران جلو را نگرفتى بيگمان شورشهايى در سراسر ايران پديد آوردى ، و اين نشدنى بود كه روسيان بچنين كارى به خواهش اين و آن برخواستندى ، نيز نشدنى بود كه ميلر بىآگاهى دولت پترسبورگ بگرفتن او شتافتى و يا با رسيدن تلگراف او را رها نساختى ، بيگمان دستور گرفتن و كشتن او از پترسبورگ رسيده بوده ، زيرا با آن غيرت و مردانگى كه ازو در آن چند روز پديد آمد بيگمان روسيان او را سنگ بزرگى در راه سياست خود شناختند و ببرداشتن آن پرداختند . چيزيست بسيار روشن : همسايگان با آن سياستى كه دنبال مينمودند چشم ديدن مردان غيرتمند و دلير را نداشتند و اين است از هر راه بنابودى آنان ميكوشيدند ، چنان كه بهبهانى و صنيع الدوله را كشتند و پاى ستار خان را شكستند ، و خواهيم ديد كه پس از اندكى از رهگذر يفرم و يار محمد خان و ديگران نيز آسوده شدند ، ولى از آنسوى دغلكاران پستنهاد را بسيار پسنديده پشتيبانى از ايشان دريغ نميگفتند و هميشه آنان را از آسيب نگه ميداشتند .
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 319
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٣١٩