ميلر هرچه پافشارى نشانداد و از در بيم و نويد آمد نتيجه نهبخشيد . سپس ميرزا على اكبر خان دبير كونسولگرى را كه از مردم تبريز مىبود فرستاده چنين پيام داد كه شما اگر اين نوشته را مهر نكنيد من ناگزيرم بباغ شمالتان بفرستم و در آنجا رشته از دست من بيرونست . ميرزا على اكبر خان چون پيام گزارد و از زبان خود دلسوزىها كرد ثقة الاسلام با او بسخن درآمده پاسخ داد : شما مسلمانيد چگونه ميخواهيد من بچيرگى بيدينان بكشور خرسندى دهم ؟ ! .
ميلر چون ايستادگى او را ديد نوميد گرديد و سرشب او را بدست سالداتهايى سپرده روانه باغ شمال گردانيد . اردبيلى « 1 » از زبان يك بازرگان ارمنى و ديگران مىآورد : او را دستها از پشت سر بسته و چند تن سالدات بميان گرفته مىبردند و يكتن افسر ده تير بدست پيشاپيش او مىرفت ، در ميان راه يكجايى پر از گل ميبود او خواست از كنار بگذرد يك سالدات سيلى برويش زده بروسى گفت : « تو با امپراتور گناه كردهاى و مىبايد از توى گل به روى » ، و دشنامهايى پياپى شمرد . ثقة الاسلام به روى خود نياورده از ميان گل راه پيمود .
در باغ شمال كه ديگران را نيز به آنجا آورده بودند همانشب بار ديگر با ترجمانى بابايوف بازپرسهايى كردند ، از همگى اين را مىپرسيدند : چرا گزارديد مجاهدان روسيان را كشتار كنند ؟ . . اينان نيز هركدام پاسخى ميدادند و كسانى از آنان هرگز درخور چنين بازپرسى نبودند . چنين مىگويند : از ثقة الاسلام دوباره مهر كردن آن نوشته را طلبيدند و آن مرد دلير با آنكه ميانه مرگ و زندگى مىايستاد نترسيده همچنان سرباز زد .
نيز ميگويند : چون پرسشهايى ميكردند گفت اگر اين رسيدگى در جاى ديگرى و از روى دادگرى بودى پاسخ دادمى ، ولى در اينجا و با اينحال چسودى از پاسخ و گفتگو تواند بود ؟ . . بدينسان از پاسخگويى بازايستاد .
هامش
( 1 ) يكتن بازرگان بنام ميرزا على اكبر اردبيلى در اين زمان در تبريز خانهنشين ميبوده و پيشآمدها را يادداشت مىكرده و چون بخش كمى از آن يادداشتها بدست ما افتاده در همهجا آن را بنام « يادداشتهاى اردبيلى » ياد خواهيم كرد .