در ميدان كاهفروشان به او و كسانش برخوردند . كربلاى حسين آقا در برابر ايشان بجنگ برخاست و با يك شليك چند تن از روسيان و چند تن از مجاهدان كشته شدند .
از روسيان كسانى كه ماندند گريخته جان بدر بردند . اين زمان هنوز از جاهاى ديگر مجاهدان جنگ نميكردند .
امروز توده انبوه نيز غيرت و مردانگى بسيار مينمودند و از آغاز روز در هركجا پشت مجاهدان افتاده آواز بآواز ايشان مىانداختند .
مشهدى محمد عليخان ميگويد : يكى از تفنگچيان ما كفش درستى نداشت .
يكى از مردم كفشهاى تازهء خود را از پا درآورده با خواهش بسيار به او داد و خويشتن در آن سرما پاى برهنه ماند . ميگويد : روسيان كه به خانه سلمانى پناهنده شده بودند آقا نامى را از مجاهدان دلير از پا انداختند . من تفنگ او را برداشته بمجاهدى كه تفنگ همراه نداشت دادم . در اينميان برادر آقا كه مرد كارگرى بود گريهكنان نزد من آمده و گله سختى كرد كه چرا تفنگ را به او ندادهام تا خون برادرش را گيرد . ميگويد :
من تفنگ ديگرى پيدا كرده و به دستش دادم و او دلسوزانه بجنگ پرداخت و چنان كه آرزويش بود خون برادرش را گرفت .
ميگويد : برادر من جواد چنان خود را به روى سالداتى انداخت كه باهم گلاويز شدند و ما ناگزير شديم سالدات را از پهلويش زده از پا اندازيم تا او را رها سازيم .
آقاى بلورى ميگويد : در آغاز روز مجاهدان نوبر در خانه ما گرد آمدند و دكتر زين العابدين خان « 1 » نيز به آنجا آمد و چون در آنسو نيز جنگ ميرفت زخميان را كه ميآوردند دكتر زخمهاى ايشان را مىبست و در يك اطاقى روى رختخواب ميخوابانيد . مردم همگى برادروار دلسوزى مينمودند . ميگويد پس از نيمروز كه آگهى آوردند امير حشمت بعالىقاپو رفته و ما نيز خواستيم با حاج احمد نقاش و ديگران به آنجا رويم مادرم خودش تفنگ را بدست من داد و بنام اينكه بجنگ دشمن دين و كشور ميروم با خرسندى و خوشنودى راه انداخت .
هامش
( 1 ) دكتر ايرانشهركه يكى از پيشروان و سردستگان آزادى بشمار و در انجمن نيز نمايندگى داشت .
كنون در تبريز زندگى مىكند و مرد برگزيده نيكنامى است .