سربازان ملايرى كه در شهر درنگ داشتند و هميشه بمردم آزار ميرسانيدند شب هفتم ديما ، ( چهارم ذيحجه ) چند تنى از ايشان مست شده در بازار بدمستى نمودند و دست بدكان يك ميوهفروشى دراز كردند ، بازاريان بر سر ايشان ريخته سخت بزدند . فردا حكمران فرستاده زنندگان را دستگير نمود و بهر يكى گوشمالى داد . مردم اين را دستاويز گرفته بازار را بستند و در مسجد شاه گرد آمده بخروش و فرياد برخاستند اقبال الدوله ميكوشيد شورش را فرونشاند و بازارها را باز نمايد و براى بيم دادن توپ بميدان شاه كشيد . ليكن كارى از پيش نرفته مردم چون پشتشان به بختيارى گرم بود رشته جوشوخروش را از دست نهشتند .
فردا شورش بيشتر و انبوهى در مسجد فزونتر گرديد . با دستور حاج آقا نور اللّه و آقا نجفى دستههايى از روستا نيز بنام دادخواهى به شهر آمدند و بشورشيان پيوستند .
نيز امروز كسانى بنزد صمصام السلطنه فرستاده او را به شهر خواستند .
سه روز ديگر همچنان در شهر شورش بود . اقبال الدوله از در نرمى درآمده هميخواست شورش را با گفتگو فرونشاند . شورشيان هم روى نرمى نشان داده گفتگو را نمىبريدند . تا روز شنبه دوازدهم ديماه ضرغام السلطنه با دويست سوار بختيارى به نزديكى شهر رسيد و خواهوناخواه جنگ درگرفت . دو روز شليك و گلولهباران در كار بود تا بختياريان چيرگى نمودند و بر سراسر شهر دست يافتند و خود صمصام السلطنه به شهر درآمده رشته كارها را در دست گرفت و انجمن برپا گرديد . در آن روزها صمصام السلطنه نامهاى بستار خان نوشته و چگونگى پيشآمد را در آن برشته نگارش درآورده و چون بهتر است داستان از زبان خود او شنيده شود اينست تكههايى را از آن نامه در اينجا مىآوريم :
« براى همدردى با برادران غيور وطنپرست آذربايجانى در حالتى كه ايل بختيارى به طرف قشلاق حركت كرده با پانزده تن از بنى اعمام و برادر زادگان و قريب سه هزار نفر سوار و تفنگچى با اهل و عيال وداع كرده . . .
با كمال عجله و شتاب به طرف اصفهان رهسپار شديم بعد از ظهر نهم ذى حجه مقدمة الجيش وارد شدند در حالتى كه از طرف قواى ايالت محال مرتفعه از ( على - قاپى ) و توپخانه و غيره را سنگر نموده بودند و به طرف متحصنين مسجد شاه با توپ و تفنگ شليك مينمودند و بفاصله كمى جمعى از مرد و زن و صغير كبير را
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 4
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٤