پايان رسيد و سردستگان قراملك خواه و ناخواه گردن بمشروطه نهادند او با آشنايى چندينساله با سردار از در آشتى درنيامده در قونسولگرى روس بستى نشست و چند ماه كه در آنجا بود بسيار شبها بيرون آمده با چند تن همراه بهكماوار يا قراملك مى - رفت و در خانههاى توانگران در هريكى چند شب ميهمان مىماند و از ايشان با زور پول ميگرفت و هميشه در جستجوى نايب يوسف بود كه به خون مادرش بكشد . بدينسان بمردم چيرگى و آزار مينمود و گردنكشانه در درون شهر ميزيست و چون مرد بسيار دلير و بيباك ميبود وانگاه عنوان بستنشينى در قونسولگرى ميداشت آزاديخواهان چشمپوشى از كارهاى او مينمودند و در پى دستگير كردن نبودند . پس از چند ماه شبى كه در كنار پل اجى در نشيمنگاه يكى از كاركنان راه شوسه ميهمان بود در مستى يكى از بستگان روس را با تپانچه كشت و بدينسان از خود روسيان نيز گريزان گرديد و از همانجا از بيراهه روانهء مراغه شده خود را بنزد صمد خان رسانيد . صمد خان او را مىشناخت و اينست نگهدارى كرد و در آنجا بود تا اين هنگام صمد خان از سراب او را خواست و چنان كه گفتيم او تا دهخوارقان آمد و در آنجا با برادرش دستگير افتاد .
چنين گفتند او تنها در برجى برزم پرداخته از ديگران آگاهى نداشت و تنها برادرش محمد با وى بود و بيكبار ديدند ديگران گريختهاند و مجاهدان گرد ايشان را گرفتهاند و چون از جنگ سودى نبود ناگزير شده خود را بدشمن سپردند . بايد گفت خونگير شده بودند و گرنه با آن آزمودگى عباس در جنگ و دليرى و بيباكى او به آن آسانى دستگير نميشدند . هرچه هست همين كه در شهر آگاه شدند دستور دادند هر دو را به شهر آورند ، سپس مشهدى محمد نامى را از مجاهدان كه چاپق محمد ميگفتند با چند تن روانه نمودند كه در راه بهر كجا كه بايشان رسيدند هردو را در همانجا بكشند . گويا اين از بهر آن بود كه اگر به شهر بياورند شايد روسيان هوادار درآيند و از كشتن جلو گيرند . مشهدى محمد در نزديكى ممقان بايشان رسيد و هردو را در آنجا كشت كه در ممقان به زير خاك سپردند . دو برادر هر يكى خواهش ميكرده است كه نخست او را بكشند و در دم مرگ بسيار دليرانه رفتار مىكردهاند . براى نايب حسنخان در شهر ختم گزاردند و ارجشناسى بسيار كردند .
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 205
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص٢٠٥