و گذشته را هرگز برويش نكشيدند . پس از آن نيز هميشه انجمن ايالتى نامهها بوى نوشتى و كارها ازو خواستى و چون در اينسال سالار الدوله از سرحد آذربايجان به خاك ايران درآمد و نخست ميكوشيد كردان آنجا را بهمدستى خود شوراند آقاى هدايت كه آن زمان والى بود و انجمن ايالتى حاج صمد خان را بجلوگيرى او برانگيختند و او در مياندواب لشگرگاه ساخت . ليكن سالار الدوله در آذربايجان نمانده بكردستان رفت . پس از آن آقاى هدايت صمد خان را براى رفتن بر سر شاهسونان برگزيد و چنان كه گفتيم از تهران نيز آن را پذيرفتند و در آغازهاى مرداد بود كه حاج صمد خان آهنگ سراب كرد . اين زمان آقاى هدايت رفته و رشتهء كارهاى آذربايجان در دست شاهزاده امان اللّه ميرزا بود و چون او گمان ديگرى نمىبرد به همه سركردگان قرهداغ و سراب و چاراويماق دستور فرستاد بصمد خان پيوندند . از تبريز هم يك سركرده توپ با بيست تن قزاق و دستهاى سواره قرهداغ روانه داشتند . نيز تفنگ و فشنگ و ديگر افزار فراوان فرستادند . همچنان ابراهيم آقاى قارصى را با دويست تن مجاهد سواره نزد او فرستادند . از هر راه باستوارى كار او كوشيده ميشد و بيش از چهار هزار سپاهى بر سر او گرد آمدند .
ليكن در اينميان پارهء رفتارهاى او مايهء بدگمانى گرديد و پاره آگهىها بتبريز رسيد كه پيوستگى او را با محمد عليميرزا ميرسانيد و پس از دو سه روز هم ابراهيم آقا با سواران خود به شهر بازآمد و آگاهى آورد كه صمد خان بسركشى برخاسته است و بنام اينكه محمد على ميرزا آذربايجان را به او سپرده بر آنست كه بكارهايى برخيزد .
چنين ميگويند : در روزهاييكه صمد خان بسراب رسيد ناگهان تلگرافى از زن محمد عليميرزا براى او آوردند كه در آن خواهش كرده بود صمد خان ديههاى او را در آذربايجان بدست گيرد و نگه دارد . صمد خان آن را ساده پنداشته گمان ديگرى نبرد . لكن در همان روزها سيدى « 1 » از تبريز بنزد وى رسيده خود را فرستاده محمد عليميرزا خواند و نوشتهاى از قونسول روس در تبريز بگواهى نشان داد . سپس
هامش
( 1 ) سپس يكى از نامههايى كه از محمد عليميرزا براى اين سيد به ميانجيگرى قونسولگرى روس ميرسيد در پستخانه تبريز شناخته شد كه آن را نهانى باز كرده پيكره برداشتند و بدينسان راز سيد از پرده بيرون افتاد و آزاديخواهان او را گرفته نهانى نابود ساختند .