را بيرون فرستد و در اداره را ببندد . آقاى روايى مينويسد : بآخوندوف گفتيم سران شاهسون كه ما را از خلخال آوردهاند در بيرون چشم به راه ما دارند و ايشان ما را نگهدارى كرده آسوده بخلخال ميرسانند . تو نيز همراه بيا تا ايمن گردى . پاسخ داد : مردم خواهند گفت شهر را شورانيد و خويشتن بدر رفت . نپذيرفت با ما همراهى كند و آشكاره مرگ خويش را پيشبينى ميكرد و به زبان ميآورد .
آقاى روايى و همراهش شب را در نهانگاهى بسر داده بامدادان خود را بنزد رشيد الممالك و همراهان او رسانيدند و چگونگى را آگاهى دادند و با ايشان روانهء خلخال شدند . اما آخوندوف دل بمرگ نهاده در خانهء خويش ايستاد و همين كه روز رسيد چند تن قزاق با دستور مجلل بگرفتن او آمدند . آخوندوف چون ميدانست او را زنده نخواهند گزاشت دليرانه ايستادگى كرد و با تپانچه با قزاقان روبرو شده دو تن از ايشانرا زخمى ساخت . ليكن قزاقان چيره درآمده او را دستگير كردند و كشان - كشان راه نارين قلعه را پيش گرفتند . در راه هيچ گزندى به آن مرد دلير دريغ نمى - گفتند . يكى از قزاقان نيز با گلوله زده او را از پا انداخت و هنوز بيكبار جان از تنش بيرون نرفته بود كه ريسمان به پايش بسته از روى زمين كشيده با آن نامردى بنارين - قلعهاش رسانيدند « 1 » .
بدينسان يكمرد دلير و غيرتمند ديگرى قربانى آزادى ايران گرديد و هميشه نامش در تاريخ خواهد ماند . خدا روانش را همواره شاد گرداند . چون اين آگهى به تبريز و ديگر شهرها رسيد همهجا سخت افسوس خوردند و در تبريز كانون دموكرات ( كميته ) نگارشى درباره او بيرون داد كه در روزنامه شفق چاپ يافت . پس از ملا امامويردى اين دومين مرد بنامى بود كه در اردبيل كشته گرديد .
مجلل بدين نيرنگ در اردبيل بحكمرانى پرداخت و تا چند روزى بازارگرمى داشت . ليكن چون كار محمد على ميرزا پيش نرفت و كمكم آگهى درست در اردبيل پراكنده گرديد بيگزادگان يورتچى كه همراه بودند پى بفريب خوردن خود بردند و از گرد او پراكنده شدند و چون در اينهنگام صمد خان در بيرون تبريز نشسته خود
هامش
( 1 ) بيشتر آگاهيهاى اين گفتار از روى يادداشتى است كه آقاى ناصر روايى فرستادهاند .