تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 197

مساهمون:

ص١٩٧
با سيم رفت و آمد ميكرد . يكى از نويدهايى كه سران شاهسون ميدادند اين بود كه مجلل را گرفته بدولت سپارند . نيز عين الدوله را آسوده تا تبريز رسانند . در اين ميان قونسول روس بآستارا رفته بود و چون روز دوم اين پيش‌آمد باردبيل بازگشت و از چگونگى آگاهى يافت چنان كه گفته‌ايم او آشكاره به پيشرفت كار محمد عليميرزا ميكوشيد و بيگمان ميانهء او با مجلل پيوستگى بود اينست اين كوشش آخوندوف و همدستان او را نپسنديده مجلل را كه ميانهء يورتچى بود از چگونگى آگاه ساخت و او را به شهر خواست . فرداى آن روز كه گويا دوشنبه بيست‌ونهم مرداد ( 26 شعبان ) بود بامدادان مجلل با شصت تن از بيگزادگان يورتچى كه در گردنكشى با دولت سخت پافشارى داشتند بديه داش‌كسن نزديكى شهر رسيدند . چون اين آگاهى پراكنده شد نمايندگان انجمن اردبيل كه در تلگراف‌خانه بودند هريكى ببهانه‌اى بيرون رفته بازنگرديدند . تنها آخوندوف با دو تن نمايندهء خلخال ماندند كه همچنان با تهران گفت و شنيد داشتند و اين پيش‌آمد را نيز آگاهى مىدادند . نزديك به ظهر ناگهان جارچى در كوچه و بازار از زبان قونسول روس و مجلل چنين جار ميزد كه محمد على ميرزا ديشب سه ساعت گذشته به پايتخت درآمده و بتخت نشسته و از همه گناهها گذشته ولى پس از اين نبايد كسى نام مشروطه را ببرد . هنگاميكه اين جار كشيده ميشد يكدسته از كهنه فراشان و مردم بيسر و پا گرد جارزننده را گرفته فرياد و غوغا بلند ميكردند . هنگامهء شگفتى بود . در اندك زمانى شهر بهم برآمد و آزاديخواهان هريك خود را بنهانگاهى انداخت . و چون نام قونسول در ميان بود كسى گمان نميكرد داستان بيكبار دروغ باشد . هنگام پسين مجلل به شهر درآمده و در دز ( نارين قلعه ) نشيمن گزيد و او نيز آگهيى بنام خود با همان مضمون نويسانده بر ديوارها چسبانيد . در اين هياهو آخوندوف و يارانش همچنان در تلگرافخانه بودند و آخوندوف كه پيش‌آمد را بتهران آگهى ميداد مرگ خود را نيز پيش‌بينى كرده آن را نيز آگهى داد و به نمايندگان آذربايجان بدرود گفت و چون اين زمان شهر بيكبار به هم خورده و ايمنى از ميان برخاسته بود رييس تلگرافخانه ناگزير شد آخوندوف و يارانش