تن از مسلمان و گرجى در خانه او شام خورده و در همانجا خوابيده بودند . با اينهمه چون در آن دل شب كه نزديك بدميدن بامداد بود مجاهدان به آنجا ريختند و چنين گفتند : والى شما را ميخواهد امير حشمت ايستادگى نكرد و تنها همراه ايشان بيرون آمد . ليكن اينان دستور ديگرى داشتند . در ميان راه نايب محمد آقا ( از سردستگان مجاهدان خيابان ) از پشت سر او را آماج تير ساخت . گلوله از گردن گرفته از اينسو درآمده از آنسو در رفت و چون كشنده نبود او را به همان حال باداره ايالت رسانيدند .
مشهدى محمد عليخان مينويسد : اين را بنايب محمد آقا حاجى على دوافروش دستور داده بود . ولى بيگمان خواست خود والى بوده و گرنه كسى به آن دليرى نميكرد . در اينجا بايد يادآورد آن روزى را كه در تبريز جنگ ميانه دوچى و ديگر محلهها آغاز ميشد و آقاى هدايت نمانده و جان خود را برداشته بيرون رفت و تا جنگ و كشاكش در ميان بود در پاريس بآسايش پرداخت كه تو گويى جنگ در كشور بيگانهاى بوده .
چنانكسى اكنون بدينسان چيرگى مينمود و آدمكشى ميكرد . اينست نمونه رفتار سررشتهداران آنروزى . امير حشمت تا چندى در اداره ايالت دربند بود و در همانجا بزخمش چاره ميكردند . در همانروزها از تهران آگهى از كشتهشدن صنيع الدوله رسيد .
آقاى هدايت نخست پنداشت او را ديموكراتيان بكيفر زخمى كردن امير حشمت كشتهاند ليكن سپس آگاهى درستى رسيده چگونگى روشن گرديد . امير حشمت پس از آنكه اندك بهبودى يافت آزاد شده روانهء تهران گرديد .
در اين زمان در تبريز دو روزنامه يكى بنام تبريز و ديگرى بنام شفق پراكنده ميشد كه آن يكى را كربلايى حسين آقا فشنگچى و اين يكى را آقا ميرزا حاجى آقا رضازاده « 1 » مينوشتند . شفق هوادار دموكراتيان و تبريز پيرو اعتداليان بود . با اينهمه چون در اين روزها نويسندگى تبريز با آقاى يكانى بود او سرگذشت امير حشمت را بدانسان كه رو داده بود در روزنامه بازنمود و اين بر والى ناگوار افتاد و گفتگوهايى پديد آمد .
هامش
( 1 ) دكتر شفق كنونى