تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 155

مساهمون:

ص١٥٥
بوده . هرچه هست والى بر آن شد او را بپذيرد و زينهار بخشد و در تبريز نگاهدارد . اين بود مشهدى محمد عليخان ناطق را كه اينزمان كلانتر بازار بود با ده سوار از براى آوردن او فرستاد و آقا مير محمد على فشنگچى را كه با رحيمخان آشنايى داشت همراه او گردانيد . اينان بحسرتان رفته و رحيمخانرا ديدار كردند و نامه والى را به او رسانيدند و او را دلگرم ساخته همراه خود بتبريز آوردند . اين يك كار نيكى بود كه والى انجام داد . زيرا اگر رحيمخان آزاد ميماند بار ديگر آتش تاخت و تاراج را در قره‌داغ فروزان مىساخت . اگرچه رحيمخان را اميد ديگرى در دل بود و از اينكه بتبريز آمد آن ميخواست كه همچون سه سال پيش انجمن ايالتى را فريب دهد و از دست آن بكارى گمارده شود و براى انجام آرزوهاى درونى خود آماده باشد . ولى آزاديخواهان دوباره فريب او را نخوردند و اين‌بار نه تنها كارى به او نسپردند آزادش نيز نگزاردند . از روزى كه به شهر رسيد در اطاقى در آلاقاپو نشيمن دادند و زير پاسبانى گرفتند و براى فرزندان كوچكش كه همراه داشت و همچنين براى كسان و پيروانش جايگاه جداگانه دادند . بدينسان چند ماه روز گزاشت تا پس از زمانى چون دانسته شد انديشه ديگر دارد در همانجا زنجير بگردنش زدند و پس از رفتن آقاى هدايت از تبريز باركش بردند و چندگاهى نيز در آنجا بود تا كشته گرديد چنان كه داستان او را در جاى خود خواهيم آورد . يك كار ديگرى كه در آن روزها رخ داد گرفتن امير حشمت و زدن او بود . چنان كه گفتيم والى مجاهدان خيابان و مشهدى محمد عليخان و دسته او را بسوى خود كشيده و چيرگيها مينمود و چون امير حشمت و كسانى ديگر چيرگى او را برنميتافتند و زبان ببدگويى بازداشتند با اينان كينه ميورزيد . در نيمه‌هاى ديماه بود كه چون در تهران كابينهء سپهدار به كار برخاست و بر دموكراتيان سختى ميداد او نيز در تبريز دلير شده چنان خواست از دشمنان خود كينه جويد و شبانه دسته‌اى از مجاهدان خيابان را كه رخت پاسبان پوشيده در كلانتريها كار ميكردند بگرفتن امير حشمت فرستاد . امير حشمت زمانى در تبريز رييس شهربانى بود ولى از ديرزمان كناره جسته كارى در دست نداشت چيزى كه هست هميشه يك دسته از مجاهدان بر گرد او بودند و امشب نيز چند