خبرنگار ستار خان را هم ديدار كرد و از او چگونگى را بازنمود و بيگناهى خود را و اينكه جز بميانجيگرى نميكوشيده به او بازگفت .
ستار خان يك تنى بيش نبود و پس از اين گزندى كه يافت چند سال ديگرى زيسته بدرود زندگى گفت . ولى آن دليرى و جانبازى بيمانندى كه او در تبريز در راه آزادى ايران كرد و مشروطه را بار ديگر برپا گردانيد و اين پاداش كه با دست يكدسته دغلكاران در برابر آن مردانگىهاى خود ديد هميشه در تاريخ خواهد ماند . اينان كه اين رفتار را با او كرده و پايش را شكسته بودند پس از آن براى پردهپوشى بسياهكارى خود هميشه از ستار خان نكوهشهايى ميسرودند و تا ميتوانستند بكاستن از ارج او ميكوشيدند و چون ستار خان بيسواد بود و پارهء كلمهها را نادرست بر زبان ميراند ( با آنكه بسيار شيرين سخن ميگفت ) اينان آنها را داستانى ساخته در اينجا و آنجا ميگفتند .
هنوز هستند كسانى كه همين كه نام ستار خان بميان ميآيد بشيوهء ديرين خود از آن داستانهاى ريشخندآميز بازگويند و او را يكمرد ديوانهوارى ستايند و اين را به ياد نياورند كه همين مرد يكسال در تبريز رشته كار بزرگى را در دست داشت و هميشه با فشار دولت امپراتورى روس دچار بود و در آن يكسال يك رفتار نابجايى ازو سر نزد و كوچكترين بهانه بدست همسايگان نداده .
اين از آقاى بلوريست كه آنساليكه ستار خان از اردبيل بازگشت و من در تبريز نمايندهء انجمن ايالتى بودم ستار خان بابا باغى « 1 » را از براى خود ميخواست و مرا ميانجى ساخته بانجمن چنين پيام داد : « من سگ اين توده هستم و هميشه ميخواهم پاسبان اين توده باشم . شما بابا باغى را به من واگزار كنيد بروم در اينجا بكشت و كار پردازم و روز بگزارم و باز هر زمان نياز افتاد بيايم و جانبازى كنم » ميگويد من اين پيام او را رسانيدم و كوشيدم كه باغ را به او واگزارند آقاى هدايت خرسندى نداد .
اين نمونهاى از فروتنى و بىآزارى آنمرد است كه در برابر آن كار بزرگى كه انجام داده بود بيك باغى خرسندى داشت كه به او واگزارند و در آنجا در يك گوشهء به كار و كشت پردازد . شما آنان را ببينيد كه اين درخواست را ازو نپذيرفتند و از تبريز
هامش
( 1 ) باغى در دو فرسخى تبريز است كه محمد على ميرزا در آنجا به شكار ميرفت .