و با سياست همسايگان نتوانستند برآمد . يك گناه بزرگترشان اين بود كه آن دستههاى جانبازان و مردان غيرتمند را نيز فداى خودخواهى و سياهكارى خويش ساختند .
اين داستان از يكسو نمونهايست كه با پاكدلى و جانفشانى هر كارى پيش رود و با دغلبازى و نيرنگكارى هيچ كارى پيش نرود و از سوى ديگر دليل است كه توده انبوه ايران شايستگى خود را از دست نداده و همهء ناشايستى از آن سررشته - داران بوده .
از سخن خود دور نيفتيم : كشاكش دو دسته بالا گرفته جلو كارها را نگه - ميداشت . مجاهدان نيز به چندين بخش شده حيدر عمو اغلى و على محمد خان تربيت افزار كار تقيزاده گرديده و بختياريان به پيروى سردار اسعد و پشتيبان اعتداليان بودند .
يفرمخان دستههاى خود را جداگانه نگهميداشت . و چون ستار خان و باقر خان بتهران رسيدند انبوهى بر سر ايشان گرد آمدند ولى خود آنان حال روشنى نداشتند و نميدانستند چه بكنند و با چه دستهاى همراه باشند و از درون دلها آگاه نبودند . مردانى كه بكشتن و كشتهشدن خو كرده و جز مردانگى و جانبازى شيوهاى نشناخته در برابر اين نيرنگها و رويهكاريها همچون پلنگ بيابان بودند كه بكوچه - هاى پيچاپيچ و بنبست شهرى افتد و راه چاره را گم كند .
ما چگونگى خواستن اينان را بتهران نوشتيم . ولى اين را نگفتيم كه چون ايشان از تبريز بيرون آمدند و در ميانج و زنجان مردم آن شور را در پيشواز ايشان از خود نمودند و در تهران همين كه آگاهى رسيد كه از تبريز بيرون آمدهاند همگى مردم با شور و خروش به بسيج پيشواز و پذيرايى برخاستند اين جوش مردم روسيان را بر آن داشت كه بآمدن ايشان بتهران نيز خرسندى نداده به بيرون كردن از ايران بكوشند و اين خواهش را از دولت كردند . چنين پيداست كه سردار اسعد و سپهدار نيز از آمدن ايشان بتهران ناخوشنود بودند . اين بود تلگرافى بنجف فرستاده از آقايان آخوند خراسانى و حاج شيخ مازندرانى خواستار شدند كه بتلگراف سردار و سالار را بنجف خوانند . پيداست كه عنوانشان اين بوده اينان مايه شورش هستند و
تاريخ هيجده ساله آذربايجان ( فارسى ) — صفحة 129
مساهمون: احمد كسروى تبريزى
ص١٢٩