موجود شام ، اميدى به احقاق حق خود نداشتند ناچار درصدد آن هم برنمىآمدند يا اگر هم برآمدهاند راويان آن را درخور ذكر نمىيافتهاند . ولى چون خلافت به عمر بن عبد العزيز رسيد و آوازهء آن پيچيد كه خليفهاى مؤمن و متّقى و دادگستر بر مسند خلافت نشسته مردم سمرقند هم برانگيخته شدند تا جماعتى را به نمايندگى خود به شام بفرستند تا قصّه خود به خليفهء دادگستر باز گويند و داد خود بخواهند . خليفه هم قصّه آنها را شنيد و به كارگزار خود در خراسان دستور داد تا يك قاضى امين تعيين كند كه در امر آنان نظر كند و اگر قاضى رأى داد كه بايد اعراب مسلمان از آنجا كه به ناحق گرفتهاند بيرون رانده شوند آنان را بيرون كنند . كارگزار همچنان كرد ، قاضى هم حق را به جانب مردم سمرقند داد و حكم كرد كه بايد اعراب بيرون روند . ولى اخراج آنها را به عهدهء مردم شهر گذاشت كه خود آنها با جنگ و پيكار برابر آنها را بيرون كنند . و چون مردم سمرقند هم از كمك حاكم نوميد شدند از شكايت خود صرفنظر كردند و اعراب هم همچنان در آنجا ماندند . « 1 »
هامش
( 1 ) . اين روايت را بلاذرى از ابو عبيده و چند راوى ديگر روايت كرده است . فتوح ، ص 519 .