آن « 1 » سخن را « 2 » قبول نكرد و سرهنگى سكزى استراق سمع كرده بود فى الحال « 3 » برفت و ملك را خبر كرد ملك بترسيد و با صدور و اعيان شهر كنگاج « 4 » كرد و گفت عاقبة الامر لشگر غازان خان اين شهر را بستانند و زنان و فرزندان ما را باسيرى ببرند و خانهء « 5 » چندينساله برافتد و نوروز با غازان « 6 » سوگند « 7 » ياد كرده بود « 8 » كه هرگز مخالفت او نكند « 9 » و كرد « 10 » مصلحت ما در آنست كه پيشدستى كنيم « 11 » و او را بمكر و حيلت بگيريم و ايلى و مطاوعت باظهار رسانيم و اماننامهء امير قتلغ شاه بستانيم آنگاه او را تسليم كنيم اهالى شهر گفتند رأى ملك عالىتر بهرآنچه صواب داند « 12 » اشارت راند ملك بعد از اجراء اين مقدّمه نزد « 13 » نوروز رفت و گفت سپاهيان هروى و غورى در جنگ سستى مىكنند تدبير آنست كه لشگريان خود را « 14 » هردو مرد بر سر ده مرد ازيشان فرستى تا ايشانرا بر جنگ تحريض كنند « 15 » و نگذارند كه تهاون نمايند نوروز بسخن او تمامت لشگر خويش را بر آن جماعت موزع كرد و متفرّق گردانيد و تنها در قلعه بماند ملك با سپاهيان گفت تا نوكران نوروز را تمامت « 16 » بگرفتند و بند كردند و خود با چند مرد دلير غورى « 17 » بدالاى حصار برآمد و نوروز را بگرفت و محكم بربست و گفت فرمان چنانست كه ترا بامير قتلغ شاه سپاريم و از عجائب قضايا آنكه ملك فخر الدين در عهد پدرش شمس الدين كرت « 18 » بغايت ناخلف و سرتيز و شورانگيز بود و ملك شمس الدين او را در قلعهء خيسار مقيّد و محبوس مىداشت بعد از هفت سال كه مقيّد بود نوروز آنجا رسيد و از پدرش درخواست كرد « 19 » تا او را خلاص دهد « 20 » شمس الدين « 21 » گفت او را من مىشناسم كه چگونه نفسى دارد بغايت بىوفا و ناباكست و چون با
هامش
( 1 ) - اين :W .( 2 ) - نيز :W . inserit( 3 ) -L . om .( 4 ) - مشاورت :L . , P .( 5 ) - خاندان :P .( 6 ) - غازان خان :L . , P .( 7 ) - مغلظه :L . , P . add .( 8 ) - خورده بود :W .( 9 ) - حالى ظاهرا مخالفت مينمايد :W . inserit( 10 ) - و كرد :W . om .( 11 ) - پيشدستى كنيم و :P . om .( 12 ) - بيند :L . , P .( 13 ) - پيش :L . , P .( 14 ) -W . om .( 15 ) - كند :W .( 16 ) - تمامت نوكران نوروز را :L . , P .( 17 ) -L . , P . om .( 18 ) - ملك فخر الدين كرت :W .( 19 ) - كرد :P . om .( 20 ) - كند :W .( 21 ) - ملك شمس الدين :W .