داد و چون وجود طغاچار مادهء فتنها و فسادها « 1 » بود و پادشاه اسلام مىخواست كه مواد فتنه بكلّى منحسم گردد « 2 » امير خرميخى را « 3 » در آن زمستان بروم فرستاد تا باتّفاق بالتو و عرب و امراء لشگر روم پيشتر يرليغ باستمالت او رسانيده در فرصتى بخلوت يرليغ رسانيدند و كار او را آخر كردند و هرچند پادشاه اسلام را دلخواه نبود كه او را هلاك گرداند ليكن مصلحت كار ملك را آن حكم فرمود و در آن قضيه با مقرّبان خود گفت كه در قديم الايّام بولايت ختاى دو پادشاه با يكديگر جنگ كردند يكى منهزم شد و لشگر او متفرّق گشتند و لشگر منصور بر پى مقهور چند روزى مىرفتند اميرى آن پادشاه منهزم را يافت و چون بغايت عاجز و مضطرّ بود بر وى رحم آورد و خواست كه او را خلاص دهد در آن حدود بچاهى رسيد او را گفت درين چاه رو تا لشگريان ما ترا نبينند چون جماعت دررسيدند بسبب آنكه ريگستان بود و باد آمده و پيها را ناپديد كرده راه نمىيافتند آن امير گفت راه پيدا نيست و معلوم نه كه بكدام جانب بيرون رفته و او براهى مىرود و ما به صد راه چگونه « 4 » او را توانيم يافت اولى آنكه بازگرديم باتّفاق مراجعت نمودند و آن پادشاه از چاه بيرون آمد و با ملك خود رفت و بتدريج و تأنّى لشگر جمع كرد و باز بجنگ آمد و آن پادشاه را كه آن نوبت « 5 » غالب آمده بود بشكست و « 6 » بكشت و بر ملك او مستولى شد و آن امير را كه حقّ جانى بر وى ثابت داشت « 7 » بانواع نوازش مخصوص
. v 082 . lof . S
فرمود و بغايت مقرب گشت و راه امارت بزرگ و نيابت مطلق بوى مفوّض شد روزى يكى از امرا با پادشاه گفت كه اين شخص حقوق پادشاه خود را نشناخت و با وى وفا نكرد و سبب هلاك او و پادشاهى تو او بود چگونه او را زنده توان گذاشت چه عن قريب با تو همان غدر انديشد پادشاه بغايت زيرك بود آن شخص مسموع داشت و بقتل او اشارت راند « 8 » آن امير فرياد برآورد كه بر تو حقوق « 9 » جانى دارم پادشاه بگريست و گفت حقّ بجانب توست و من بقتل
هامش
( 1 ) - فتنه و فسادها ، فتنه و فساد :P . , L .( 2 ) - كرد :W .( 3 ) - خرمحى ؟ ؟ ؟ :P .؛ خرمنى :T . - W . , L . ; S .( 4 ) - كجا :L . , P .( 5 ) - بار :L .( 6 ) - او را :L . , P . inserit( 7 ) - گردانيده بود :L . , P .( 8 ) - كرد :L .( 9 ) - حق :L .