آمده است - سلطان فرمود شما از براى خاطر من ميگوئيد « 1 » فامّا عيب آن من درين دو بيت ظاهر كنم بعده اين رباعي فرمود * رباعي *
باشد كه درينجا گذرِ كس « 2 » باشد * كش خرقه وراى چرخِ اطلس باشد
باشد ز دم يا « 3 » قدمِ معتبرش * يك ذره بما رسد همان بس باشد
بعد آن چند روز ديگر خبر ملك علاء الدين تحقيق شد كه در ديوگير رفت و نهب كرد و مال و پيل و اسپ بىشمار دست آورد و بجانب كره بازگشت - سلطان از آنجا بدار الملك دهلي مراجعت فرمود - و ملك عماد الملك و ضياء الدين مشرف را بر ملك علاء الدين فرستاد - ملك علاء الدين ايشان را موقوف كرد و ساخته شد كه از بادشاه بتابد و طرف لكهنوتي برود - ملك ريحان عرضه داشتى به حضرت « 4 » اعلى ارسال كرد كه ملك علاء الدين هراس گرفته است او را مستظهر گردانند - و محمد خطاب را كه از ملك علاء الدين تافته بود و در حمايت قدر خان افتاد بند كرده به دو سپارند تا مگر « 5 » ملك علاء الدين مستظهر گردد - چون عرضه داشت ريحان مذكور به حضرت رسيد سلطان « 6 » در بجرا سوار شد و لشكر را فرمان داد تا كنارهء آب گرفته آيد - چون نزديك كره رسيد ملك علاء الدين الماس بيگ را با مبلغى « 7 » جواهر كه از نهب و تاراج « 8 » ديوگير بدست آورده بود به حضرت سلطان ارسال كرد - فرمان شد كه ملك علاء الدين چرا نميآيد - او عرضه داشت كرد كه ميترسد - ميخواهد كه طرف لكهنوتي برود - اگر بادشاه ميخواهد كه او پريشان نشود - بادشاه جهان تنها
هامش
( 1 )M .ميگويند .
( 2 )M .درين خاكدرس شد كس .
( 3 )B .با قدم .
( 4 )M . omitsاعلى .
( 5 )B .تا مكر .
( 6 )B .رسيد سلطان در بحر سوار و لشكر .
( 7 )B .بيگ را مبلغى .
( 8 )M . omitsو تاراج .