برود و او را بيارد - امرا و ملوك درين سخن رضا نمىدادند - سلطان گفتهء ايشان نشنيد - با چند نفر معيّن چنانچه خورم وكيل در و ملك فخر الدين كوجي و ملك عوض قر بيگ و ملك جمال الدين ابو المعالى و نصير الدين كهرامي و اختيار الدين نايب وكيلدر و ترمتي طشتدار بوقت نماز ديگر گذارا لب آب گنگ شد - هم در كرانهء آب جايگاهي راست كرده بودند - سلطان آنجا بنشست - ملك علاء الدين با جمعيت انبوه درآمد و بپاى سلطان پاكسيرت « 1 » افتاد - و سلطان از غايت شفقت محاسن « 2 » ملك علاء الدين گرفت و ببوسيد - گفت كه من ترا پدرم و « 3 » چندين سال بهر اين « 4 » پروردم كه از من هراس گيري - ملك علاء الدين دست سلطان بگرفت - محمود سالم سلاحدار « 5 » تيغ از نيام كشيد و بر سلطان بزد - بيك زخم « 6 » بكشت - سر مبارك او را بر نيزهء كردند - امراى ديگر زخمخورده روى بكشتي آوردند « 7 » - ملك علاء الدين دويده طناب كشتي بگرفت - بيشتر خود را در آب انداخته « 8 » غرق شدند - ملك فخر الدين كوجي زنده بدست « 9 » آمد - ملك علاء الدين همانجا بادشاهي ظاهر كرد - ملك احمد جب لشكر سلطان بازگردانيده و در دار الملك بر قدر خان آورد - اركليخان پسر ميانگي سلطان كه درخور سلطنت و لايق بادشاهي بود تا آمدن او از ملتان توقّف نكردند - ملك ركن الدين قدر خان را در دهلي بر تخت « 10 » نشاندند - و سلطان ركن الدين « 11 » ابراهيم شاه خطاب شد - جمله امرا و ملوك
هامش
( 1 )M .سلطان افتاد .
( 2 )M .محاسن مبارك .
( 3 )M . omitsپدرم و .
( 4 )B .بهر آن .
( 5 )B .سالم پليد مردار .
( 6 )Barani , p . 235 says : -در هفدهم ماه معظم رمضان بكشت
( 7 )M .آورده .
( 8 )M .انداختند و غرق
( 9 )B .بر دست .
( 10 )M . omitsبر تخت .
( 11 )M .ركن الدين را ابراهيم .