به دانش كسانى كه در سفتهاند * جهان را يكى پيرزن گفتهاند
كه خود را برآرد به هفتاد رنگ * گهى بهره شهدت دهد ، گه شرنگ
خوشا آنكه دل در وفايش نبست * به هرحال از او كرد كوتاه دست
و جهت حضرت خلافت پناهى ، اسلام ملاذى ، سلطان على ميرزا ، خلد سلطانه كه وصى و خليفهء غفران پناهى بود ، اهالى ملك و اخوان كرام و بنو اعمام عظام بيعت كردند و تاج سلطنت و پادشاهى بر فرق همايون او مبارك و خجسته دانستند و دوام دولت و خلود خلافت را فاتحهء فايحه بااخلاص به اخلاص تمام خواندند و نثارها كردند و نگين دولت را بر انامل سعادت آئين ، مبارك دانستند و اين ابيات را ورد زبان ساختند كه ، شعر :
جهانت به كام و فلك يار باد * جهان آفرينت نگهدار باد
[ همه خلق خوى تو زيبنده باد ] * قضا ياور و بخت « 1 » فرخنده باد
سپهر برين تختگاه تو باد * زمان و زمين در پناه تو باد
نهم طاق فيروزه ، ايوان تو * ره كهكشان نطع ميدان تو
هامش
( 1 ) - در اصل : تخت .