تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ گيلان و ديلمستان ( فارسى ) — صفحة 294

مساهمون:

ص٢٩٤
مشكل باشد . حضرت اعلى سلطانى صلاح چنان ديدند كه چون رشت مملكتيست عظيم و حفظ آن بجز از كسى [ كه ] در نهادش مردم‌دارى و عدل‌گسترى و غريب‌نوازى ابا عن جد « 1 » جبلى بود ، ميسر نيست . فلهذا برادر صلبى خود شاه يحيى را كه والى و حاكم ولايت گرجى و گليج بود ، نام بردند و با اصحاب و احباب و با بزرگان بيه‌پس مشورت كردند ، مجموع اين معنى را مستحسن شمردند . بنابرآن اميره تجاسپ را با مادر به رانكو نقل فرمودند . و حضرت شاه را به سلطنت رشت روانه ساختند و جمعى از نوكران رانكو و لاهجان را همراه گردانيدند و كوچسفان را به جلد وى مهم مذكور كه از كف كفايت نظامى به احسن وجوه ميسر گشته بود ، [ به دو ] بخشيد . و از آن ولايت چيزى را قبول نكردند و ولايت گرجيان و گليجان را همچنان به تصرف برادر بازگذاشتند و به زبان حال اين مقال ادا مىكردند كه ، شعر :
تا دل من تن به قناعت نهاد * ملك جهان را به شهان بازداد خسرو خرسندى من در ربود * تاج كيانى ز سر كيقباد
و تخت لاهجان را رجوع به سلطنت و عدالت حضرت فرزند خلافت پناه خود سلطان على ميرزا كردند و او را به مسند خلافت و سلطنت بنشاندند و زر و گوهر بر او افشاندند « 2 » . بيت :
بر او زر و گوهر برافشاندند * مر آن شاه را شاه نو خواندند
و شمس الدّين كارگيا محمد بن نظام الدين يحيى [ را ] به سپهسالارى لاهجان منصوب ساختند . و بعد از آن صلاح چنان ديدند كه اميره علاء - الدين و حضرت اعلى سلطانى با هم ملاقات نمايند و از جانبين طريق محبت و صداقت را به عهود و مواثيق ، مؤكد گردانند .
هامش
( 1 ) - در اصل : ابا عن جدا . ( 2 ) - در اصل : زر و گوهر افشاندند .