تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ گيلان و ديلمستان ( فارسى ) — صفحة 292

مساهمون:

ص٢٩٢
چون اميره محمد رشتى به دست خود قطع نسل خود كرده بود و نوكر زادهاى قديم را به تيغ بىدريغ اكثر را به قتل آورده ، آنها كه بودند از او خائف و ناراضى و ناخشنود بودند و [ از ] امراى انوزوند « 1 » كه والى كوهدم بودند ، در آن حين حاكم كوهدم ، اميره رستم نامى [ بود ] و او نيز از او خائف و هراسان ، چه دو سه نفر از ايشان را به در خانهء خود طلبيده ، غدر كرد و بگرفت و به قتل آورده بود . فلهذا او نيز از او برگشت و با حضرت اعلى سلطانى طريق عبوديت را كمر اطاعت بر ميان بست و كوهدم و كوهدميان كه استظهار كلى اميره محمد مىبودند ، به مخالفت او برخاستند . و از طرف فومن اميره علاء الدين با بعضى عساكر نصرت مآثر كه او را به تخت فومن آورده بودند ، تا پسيخان كه سرحد فومن و رشت است آمده ، در مقابله بودند . تدبيرى ديگر اميره محمد را بجز التماس و تضرع و تشفع نماند . فلهذا او را فرزندى بود به سن پنج شش سال - تجاسپ نام - آن را با جمعى از درويشان رشت همراه ساخته ، نزد نظام الدّين يحيى به التماس تمام بفرستاد كه آنچه كردم از آن پشيمانم و توقع عفو دارم و چون دانست كه عفو نخواهد كرد ، روز يكشنبه بيست و چهارم رجب را از رشت بگريخت و در فرضهء خمام در كشتى بنشست و به طرف بادكوبه روان گشت و نقد و جنس بسيار را قبل از آن در كشتى نهاده بود . چون لشكر او از گريختنش خبر يافتند متفرق گشتند و بعضى به طرف فومن رفتند و دست عجز به دامن دولت اميره علاء الدين زدند و بعضى آمدند و حضرت نظامى را ديدند و در ربقهء اطاعت درآمدند و حضرت نظامى با لشكر گرامى آراسته و پيراسته با تيغهاى آبدار و نيزه‌هاى جان‌گذار
هامش
( 1 ) - در اصل : انوزاوند .