جنود محمد حسن خان صلاح در توقف نديده ، رخت مراجعت بجانب فارس كشيده ، راه شيراز برداشتند .
سال ميمنت منوال 1171 و وقايع آن زمان فرخنده توأمان
چون بطريق مسطور شيخعلى خان بنابر صلاح وقت مراجعت بشيراز و مواكب محمد حسن خان در اصفهان نزول اعزاز نمود دست بر اخذ ما يعرف سكان و اوطان آن بلدهء طيبه گشاده . بجهات مختلف غنى و فقير و صغير و كبير را معذب داشت و بر بيچارگان محصلى غلاظ و شداد مىگذاشت ، به حدى كه عهد ستمهاى ضحاك تازه شد و رسم جفاهاى نادرى تازه و تجديد گشت . ديدهاى خونبار كه بعد از دولت نادر شاه هنوز در ماتم كشتگان خويش از گريه و زارى و اشكافشانى و سوكوارى بس نكرده بودند خون حسرت باريدن از سر گرفتند و مشتى ستمديده كه از جفاى آن شهريار ستمگار در قيد حيات مستعار مانده بودند دل از جان شيرين برگرفتند . گردون كه يك چند بناى مدارا با آنها نهاده بود باز آغاز ستمگرى كرد و چرخ بىمروت رسم جفاهاى فراموش كرده را به ياد آورد . خانهاى نبود كه آه و فغان اهالى آن بكرهء اثير نمىرسيد و كاشانهاى كس نمىديد كه ناله و خروش ساكنان آن را بمسامع صوامع اعلى نمىشنيد . آتش قحط و غلا شعلهور شد و شرارهء تنگدستى و بىنوائى برق خرمن هرخشك و تر گشت . گرسنگان بىنوا در حسرت نان چشم بر قرص خورشيد دوخته بودند ، تنگدستان بيچاره از براى پختن خيال خام در تنور گرم سينه از شعلهء آه آتش افروخته ، از شوق گندم سينها چاك بود و از حسرت نان ديدها نمناك . از خوردنى به غير از لخت جگر نشانى نبود و از آشاميدنى بجز از خون دل نامى نه . اگرچه ابر رحمت در آن سال رشحهاى بركشت اميدواران نباريد اما از هرچشم صد چشمهء خون گشاده بودند و هرچند از سحاب كرم قطرهاى بر مزرع دل افشانيده از خون جگر سيراب مىكردند ، برنا و پير از حسرت ميوه نهال