اولى و انسبست . خلاصه : مادهء مستولى بر شخص وجودشان بجلالهاى سخنان الهام بيان وحى ترجمان حضرت كسرى شان مقلوع نگشته و گفتگوهاى جنابش را به گوش هوش مسموع نداشته ، امر را در امر شبيخون از اعتدال گذرانيدند و خاطر مهر مظاهر را از جنگ روبرو ممنوع داشتند . چون عزمشان بر شبيخون جزم گرديد حضرت كسرى معدلت لاعلاج كوچ و خانوار سپاه جلادت امتزاج را از قلعهء زرقان مأمور باخراج و در يكى از قلاع مرودشت سكنى دادند و با سه هزار سوار كينهتوز ديدهدوز و خصمسوز و جنگساز و شيرخروش و درعپوش و سختكوش ،
با فزع شير سياه از تيغشان در مرغزار * با جزع باز سفيد از تيرشان در آشيان
عنان اشقر صبا رفتار را بجانب اردوى جناب آقا محمد خان گشادند و پانزده فرسنگ مسافت را در هفت ساعت پيمودند . قراولان سپاه مخالف عصر آن روز سياهى لشكر و گرد عسكر فيروز را ديده ، بعرض وكلاى جناب آقا محمد خان رسانيدند . ايشان هشتصد نفر تفنگچى دامغانى كه در شيوهء آتشفشانى بىنظيرند بمحافظت تنگى كه ما بين مرودشت و ابرج واقعست مأمور كردند ، كه بلكه جنود مسعود را ممانعت از عبور و مرور نمايند . حضرت فيروز جنك نيمى از شب گذشته خود را بتنگ مزبور رسانيدند . تفنگچيان مستحفظ از ورود شيران آدمىخوار و هژبران خنجرگزار مطلع و مستحضر گرديده ، از در منع درآمدند و بازوى تفنگاندازى و آتشبازى گشودند .
يكهتازان ميدان جنگ و جانبازان دريادل نهنگ آهنگ بجانب ايشان يورش آوردند . باب تيغ بىدريغ منطفى آتش شر و شور ، ابراهيم خان نام سركردهء ايشان را از لباس زندگى مهجور و بسرانگشت شمشير انگشت خموشيش برلب نهاده ، از تنگ عبور و غازيان جلادت مفطور را بسه تيپ ترتيب فرموده ، دو تيپ را بمحمد خان و عبد الله خان اعمام خويش داده ، از دو سمت روانه و خود بنفس نفيس بمست اردوى