فيروزى كوكب بودند از نان بجز قرص آفتابنشان و از حبوبات اثر بجز در انبار كاهكشان نمىديدند و بارزوى گندم زرع سبز فلك را بداس قياس مىدرودند و باميد جو خوشهء سنبله را از خرمن چرخ بدست وهم مىربودند و بجاى آرام از صبح و شام لقمه را به خون جگر مىاندودند و يا از روى پالوده خون دل فرسوده را از ديده مىپالودند . جانها به ياد برنج برنج گرفتار و خاطر از ياد طعام پيمانهكش زهر ناگوار . درويش و محتشم و ذليل و محترم آن طايفه از الم جوع و گرسنگى در آزار بودند . دندانشان از فراق شيرينى بجز تلخ كامى نمىديدند و از غم حلوا سواى زهر جانفرساى حسرت نمىچشيدند . كسانى كه بلوز و مغزينه كام نمىآلودند در عوض گوشت به پوست يكديگر افتاده ، خون هم ميخوردند و از ياد لبى نان آه حسرت بلب مىآوردند . از غايت اشتياق مىمردند .
ياد نان از خاطرشان بيرون و از آزار خوردنى دلهاشان در سينه خون .
بهرجهة آتش جوع خرمن ثبات و قرار بىنوايان پريشان و پريشانان بىنوا را به كلى سوخت و شعلهء گرسنگى مزرع صبر و شكيبائى آن بىدست و پايان را برمىافروخت . از زحمت پريشانى بجان و از وصمت بىسر و سامانى بامان آمده ، راضى ترك وطن و دل برگرفتن از كوى و مسكن گرديدند . حاجى مزبور بعضى از ايشان را بخروج از شهر مأمور و از كوى و برزن مهجور و آن جمع پريشان فوجفوج بظلال رأفت ملتزمان موكب غرور اقبال و بسايهء عاطفت مستظلان آشيان فلك تمثال اجتماع و استظلال جسته و قاطبهء آنها از صغير و كبير مهمان خوان كرم و جيرهء همم و الا گرديدند . در آن هنگام نيز مصطفى خان با جمعيت خود به علت تنگى از شهر ارتحال بجانب كربال نمود و ترفيه حال عباد و محصوران بىگناه قلعه نيز مكنون ضمير مرحمت گستر مىبود . از خارج شهر حركت و بسوى قلعهء زرقان نهضت فرمودند . مصطفى خان مدتى در كربال توقف نمود . ليكن از دستبرد دلاوران پيوسته پريشان حال و قرين تأسف مىبود و به علت سد طريق آذوقه كه در اردوش تنگ گرديده بود بجانب شهر آهنگ
تاريخ گيتى گشا ( در تاريخ سلسله زنديه ) ( فارسى ) — صفحة 366
مساهمون: محمد صادق موسوى اصفهانى
ص٣٦٦