فلك كلاه خورشيد از سرانداخت و سرشك انجم بر دامن اين نيلى طارم ريخت و سپاه اختران سراپردهء سپهر مزور از گلولهء پرشرر بنياد آتشبازى و شرارهريزى و تيراندازى نهادند جماعت وخيم العاقبه فارسى و شيرازى و طايفهء شوميهء نانكلى و ما فى در آن شب تار چشم از حقوق ديرينه و ديده از نعمتهاى پيشنيهء اين خسرو جماقتدار پوشيده ، چون هاله در اطراف ماه دور سراپرده و خرگان را محيط و بانداختن تفنگ ورمى سهام جانسوز گلوله هزيمت و آهنگ و بسيط خاك و بساط اين تيره مغاك را از اشتعال نواير جنگ همگون و همرنگ اطلس گلنار فرنگ ساخته ، عرصهء جهان مظلم از شعلهافروزى شهاب پرتاب گلولهء آتشفشان مانند روز روشن و فضاى دشت و در و ساحت اغبر از لالهاى احمر شراره و شرر رشك گلزار و گلشن گرديد .
و ابر آتشبار دود و دخان بنياد باريدن ژالهء بلا و آغاز طراوش قطرات امطار و غابر مزرع ثبات امير و وزير و كشتزار قرار برنا و پير نهاد . نواب جهانبانى هرچند جهد نمودند كه به آب تدبير يا آتش دم شمشير مسكن نواير فتن و فتور و منطقى شعلهء شر و شور يا خرمنسوز اشرار شرارتاندوز گردد مفيد نيفتاد و از آنجا كه تدبير مخالف تقدير حضرت قادر و مغاير مشيت خالق افلاك و عناصر بود بسرانگشت سعى و اهتمام اين شهريار جم غلام عقده از رشتهء انعقاد اين گير و دار نتوانست گشاد . بالاخره جمعى كثير و فوجى غفير با تيغهاى تيز و خنجرهاى خونريز روى بىشرمى بجانب سراپردهء خسرو اسفنديار رزم رستم ستيز نهادند . حضرت كسرى معدلت چون اوضاع را دگرگون و بخت را واژگون و آن قوم ملعون را تشنهء خون ديدند پاى جلادت بركاب اشقر عزيمت نهاده ، سفينهء وجود مسعود را ببادبانى حفظ حضرت معبود از آن درياى پرآتش بساحل نجات كشيدند . اهل اردو در آن شب داج مال و اموال يكديگر را تاراج و دست بنهب و غارت باسباب هرغنى و محتاج گشاده ، بعضى سوار و برخى پياده تختهپارهء وجود خويش را از آن قلزم مواج بر كنار
تاريخ گيتى گشا ( در تاريخ سلسله زنديه ) ( فارسى ) — صفحة 337
مساهمون: محمد صادق موسوى اصفهانى
ص٣٣٧