اوراق گلهاى باغ و ورقهاى رنگارنگ لالهاى دشت و راغ از تندباد خزانى از يكديگر گسيخت . باغبان سفلهخوى حصاربند گلستان با سپهدار زمستان همداستان گرديد . آشيان بلبل بىنوا را از اوج شاخسار گلزار بدست بىشرمى فروريخته ، لشكر بىپا و سر شباط دست تطاول باسباب تجمل لاله و گل و ورقهاى تمول نرگس و سنبل دراز و يغماگران ثلوج و امطار پيرايهء شوكت شهريار فريدونفر فروردين را تاراج و عرصهء گلستان و فضاى باغ و بستان را ببرگى محتاج ساخته ، بنفشه بسوك نازك نهالان بستان لباس سوكوارى در بر و گلبن كلاه شكوفه از سر بينداخت . لاله را داغ حسرت در دل ماند و سرو را پاى حيرت در گل . بوم شوم و جغد ميشوم در آشيان مرغان بستان نغمهسرا و زاغ و زغن در عرصهء گلشن چمن پيرا گشتند .
درآمد باد غارتگر بتاراج * گلستان را ببرگى كرد محتاج
* * *
ز بسكه خيل خزان در چمن همى تازند * بماند چهرهء آبى نهان به زير غبار
ز گيسوئى كه چمن را بهار بافته بود * نه رنگ ماند و نه بوى و نه پود ماند و نه تار
القصه : نواب جهانبانى يساق عراق را عازم و سفر اصفهان را جازم گرديدند و در دار الملك شيراز شقهگشاى الويهء ظفر طراز و با دبدبهء خاقانى و دستگاه سليمانى محال سميرم را بپاى تكاوران مشكين كاكل عنبرين دم و اقدام آهوان خيزران قلم آهنين سم پيمودند و در آن محال قبهء بارگاه با قرص آفتاب و ماه برابر نمودند و مهچهء علم را چون مهر بر سپهر اخضر سودند . در آنوقت بابا خان در چمن گندمان نصب خيام اقامت داشتد . بمحض استماع اعلام نهضت را بجانب قصبهء قمشه برافراشته ، حضرت جهانبانى دو يوم در منزل مزبور توقف و مكنون ضمير خيرانديش اين بود كه فرداى آن روز حركت كرده روانهء قمشه گردند . هنگام شام كه زمانه لباس سياه سوكوارى در بر و