جست چو با او ستيز بست رهش از گريز * ز آتش شمشير تيز دود برآورد از آن
القصه : اين برگزيدهء جناب پروردگار بر سرير دولت موروثى بر جاى والد بزرگوار نشستند و بمراهم مراحم جراحات ستمديدگان را بستند و بموميائى دلجوئى درستىبخش دلهاى شكستهء ستمرسيدگان و بترياق اشفاق سموم هموم از عروق خستهء غمديدگان بيرون نمودند .
ابر مطير دست بحر نظير و قلزم مواج طبع فيض تأثير شروع بريزش سيم و زر و بخشش درو گوهر و تقسيم شمشير و خنجر مجوهر و سويت اسبان كوهپيكر و بذل استران فيلمنظر و انعام طرايف ديگر از نفايس بحر و بركرده ، بتبذيل كف در پاش گوهرفشان و تبذير دست قطرهبار نيسان سان گرد از بنياد بحر و بر ودود از اركان كان بر آوردند . در ميدان كرم گوى از معن و حاتم ربوده ، در قوانين همم قواعد آل برمك را احيا فرموده ، احدى از آشنا و بيگانه از موايد گوناگون خوان انعامش محرومى نديد و فردى از عاقل و ديوانه از فوايد از حد افزون جود لاكلامش مرارت نچشيد . از آبيارى سحاب اشفاقش ساحت آن مملكت رشك فردوس برين و از نگاربند دست الطافش آباد و خراب و صحرا و سراب آن كشور سعادت انبساط غيرت نگارستان چين گشت و مفارق اقتدار ارباب افتخار و تارك اصحاب افتقار آن ديار از ذروهء سپهر دوار برگذشت . راى ملكآراى و ضمير معدلت پيراى متوجه تنظيم امور مملكت و بسط بساط عدالت و انتظام مهام سپاهى و رعيت و انجام اسباب دولت گرديده ، قاطبهء متوطنين و سكان و جمهور اعزه و اعيان و جميع وضيع و شريف آن عرصهء بهشت نشان در كمال آرام و امان در ظل رايت امناى دولت و مقربان آن حضرت آرميدند .
الغرض : آن شهريار از پس آن كارزار * با كف گوهر نثار با لب گوهرفشان